سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت)- 1: سربسته یا سرباز!
روز اعزام:
هفت صبح یکشنبه اول آبان ماه ۹۰ است و جمعیت کچل ساک به دست، منتظر تقسیم در شهرک آزمایش. در بینشان چندتایی آشنا می بینم و اتفاقا با دوتایشان هم خدمتی در می آییم. قرار می شود ۴ بعدازظهر همان روز از ترمینال کاوه اعزام شویم به مشهد، قرارگاه خاتم الانبیای پدافند هوایی ارتش. بعد از تعیین تکلیف می فرستندمان خانه تا ساعت اعزام. موقعی که می خواهم به خانه برگردم متوجه می شوم کیف پولم نیست. گم شده یا در خانه جا مانده نمی دانم. هر طور شده خودم را به خانه می رسانم تا مراسمات وداع بار دیگر تکرار شود.
بعد از ظهر قبل از حرکت توی اتوبوس یک "سربازی رفته" نمی دانم از کجا پیدا شد، آمد بالا و نصیحت مختصری کرد: تو خدمت هر کاری می خواین بکنین، اما آدم فروشی نکنین!
در راه پادگان:
در راه مشهدیم. چه بد موقع سرما خورده ام! توی اتوبوس چرت می زنم که با "دلِی دلِی" آهنگ تندی به خودم می آیم. چه خبر است؟ هنوز خوابم یا اثرات بیماری است که هذیان می بینم! شاید هم نظام عوض شده! راننده کار کشته بلد است چطور از فوجی سرباز پذیرایی کند. سی دی "بزن و برقص" تر و تمیزی گذاشته و سربازها هم دارند چهار چشمی تماشا می کنند. خش سی دی راننده را مجبور می کند سی دی را عوض کند و یک فیلمفارسی آبگوشتی بگذارد.
روز دوم:
ظهر می رسیم پادگان. موقع ورود دژبان می گوید: «موبایل، mp3، لپتاپ، چاقو، سیگار، ناس!، مواد ... هر چی دارین خودتون تحویل بدین!» خلاصه وارد می شویم و دو سه ساعتی را به آمار، تحویل برگ سبز و برگ واکسن، تحویل لباس خدمت و ... می گذرانیم. بعد هم برگه مرخصی را می گذارند زیر بغلمان که «بروید تا شنبه صبح لباس هایتان را اتکت و رسته و نوار بزنید، مودارهایتان با نمره ۴ کچل کنید و به شکل یک نظامی برگردید». هیچی. عصر بلیط می گیریم برای اصفهان و برمی گردیم بدون این که بتوانیم حتی یک زیارت خشک و خالی برویم.
ادامه دارد...


اینجا دفترچه یادداشت روزانه ما است که از زیر خروارها خاک در آمده تا بنی آدم بخوانند و فاصله ها را اندازه بزنند.