نماز نوروز!

آغاز می کنم ۳۶۵ روز سال ۱۳۹۲ خورشیدی را، قربةً الی الله، الله اکبر!

نماز نوروز

مبارک

نوروز را از شما مبارک!

نوروز می آید تا بر شما مبارک شود.

مبارک شمایید!

مبارک نوروز

جدایی نادر از سیمین- اسکار- اصغر فرهادی

«جدایی نادر از سیمین» وقتی «اسکار» گرفت که من و همسرم از سینما آمدیم بیرون و آرام و قدم زنان راجع به فیلم صحبت کردیم و همین طور که از هوای بهاری و بستنی قیفی لذت می بردیم٬ قوت ها و ظرافت هایش را ستودیم و ضعف ها و کاستی هایش را ناچیز دیدیم و گفتیم «فیلم خانوادگی» خوبی است و «زن و شوهر» را خوب فهمیده انگار و ارزشش را دارد که خانواده و اطرافیان را هم ترغیب کنیم و دوباره با هم ببینیمش.

«اصغر فرهادی» اسکارش را از من گرفت٬ چنانچه قبل از آن «حاتمی کیا»، «میرکریمی»، «مجیدی»، «اسعدیان» و ... از من اسکار و سیمرغ گرفته بودند و اکنون نیز «حمید نعمت اله» با «سر به مهر»ش.

اسکار اصغر فرهادی همان شب از دست من و همسرم در مراسمی ساده در پارک به همراه یک بستنی قیفی داده شد، نه چند ماه بعد جلوی دوربین ها، روی سن، از دست سوپراستارهای هالیوود و با بالا بردن آن مجسمه.

اسکار

سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت)- 10: میاندوره

روز بیست و سوم:

امروز به جای کلاس عقیدتی کل گروهان یک رو بردند حرم برای زیارت. برنامه مشترکمان زیارت امین الله بود و بعد هر کسی رفت پی زیارت خودش. عده زیادی هم در چنین شرایطی به جای زیارت می روند خیابان گردی و عابر بانک و کافی نت و تلفن و خرید و ... . وقتی برگشتیم پادگان خبر رسید که از تهران فقط با میاندوره نصف گردان (برای تعطیلات عید غدیر) موافقت شده. بچه ها که با وعده قبلی سرهنگ برای خودشون نقشه ها داشتند و خیلی هاشون بلیط برگشت خریده بودند، غرولندشون شروع شد. پیگیر که شدیم گفتند فقط متاهل ها و سیدها را می فرستند و بقیه باید تعطیلات بعدی (تاسوعا و عاشورا) بروند میاندوره. من که هر دو شرط را داشتم خیالم راحت شد. تحویل برگه های مرخصی طول کشید و برای این که به اتوبوس برسم کمی عجله و بی احتیاطی کردم و همین باعث شد سرمای سختی هم بخورم. شب توی اتوبوس از تب می سوختم و عملا رو به موت بودم. هیچی دیگه، کل تعطیلات در تب و سرفه گذشت!

روز بیست و هشتم:

ساعت ده با چند تا از هم خدمتی ها رسیدیم پادگان. ممکن بود به خاطر دیر رسیدن توبیخ بشیم ولی خدا رو شکر روز مانور بود و سر همه اراشد و فرمانده ها گرم. چون من توی گروه نظافت بودم و لازم نبود توی آمار صبح باشم، کسی ازم حساب نکشید. برای یکی از مجردهای هم آسایشگاهی چند تا کتاب در مورد ازدواج آورده بودم که بهش دادم و کلی خوشحال شد. گرچه این چند روز مرخصی به کلی حال و هوامو عوض کرده بود، اما دلم برای پادگان هم تنگ شده بود. برای آمار، میدان، رژه، بیگاری، صف، نظام، آنکارد، خاموشی، قُرُق، جارو، الافی و ... .

ادامه دارد...

سربازی و کتاب

مثل کف دست

بچه ها خودشونند.

خود خودشون.

یعنی خود واقعی شون.

وقتی باهاشون هستی، خیالت راحته که باهات رو راستن؛ دوز و کلک و حقه ای در کار نیست.

در اصل نمی تونن فیلم بازی کنن.

یعنی بلد نیستند.

شاید اصلا به ذهنشون نمی رسه که می شه یه جور فکر کرد و یه جور دیگه حرف زد؛ میشه یه جور عقیده داشت و یه جور دیگه عمل کرد.

اما کم کم که بزرگ می شن، یاد می گیرن که میشه ظاهرشون یه چیز باشه و باطنشون صد و هشتاد درجه متفاوت با اون!

امان از دست ما آدم بزرگ ها! این طفل معصوم ها را هم مثل خودمان می کنیم.

قضاوت

توی اتوبوس ایستاده بودم. نزدیک ایستگاه آخر بود که چشمم افتاد به یک پسر جلف، با موهای سیخ سیخی و تی شرت تنگ. با خودم گفتم: "این پسرای الاف و بیکار هم که هر روز با پول باباجون کلی به خودشون می رسن و دائم تو خیابونا پرسه می زنن."

*

نوبت من که شد پولو دادم و گفتم: "دو تا کنجدی لطفا". یک مرتبه چشمم افتاد بهش. با همون تی شرت تنگش پیش بند شاطری بسته بود و عرق ریزان داشت خمیرها رو داخل تنور می ذاشت.

شاطر

خدا شانس بده!

توی تاکسی نشسته ام. رادیو روشن است.

- از تهران تماس می گیرم. چند وقت پیش خانومم گفت: "تخت خوابمون کهنه شده. عوضش کنیم." رفتیم بازار٬ قیمت گرفتیم. خانومم پشیمون شد. پیشنهاد داد رنگش کنیم. باز رفتیم بازار و قیمت گرفتیم. باز هم پشیمون شد. دیروز که از سر کار اومدم٬ دیدم با همین اسپری های رنگی پنج هزار تومنی تخت رو رنگ کرده.

راننده تاکسی گفت: "باریکلا! خدا شانس بده. اگه از این زن ها پیدا کردین ما رو هم خبر کنین."

صرفه جویی

بدون شرح!

زنگ می زنی.

- مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.

زنگ می زنی.

- مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

زنگ می زنی.

آزاد است. نفس راحتی می کشی و لبخند می زنی.

- محسن؟

- نه خانوم اشتباه گرفتین. خطشون رو عوض کردن.

قطع می کنی. باز هم تنها شدی.

سرزنش

یعنی می شود یک روزی، دیگر خودم را سرزنش نکنم؟

اِ ... چه جالب!

خودم را سرزنش می کنم که "چرا خودم را سرزنش می کنم؟"

آلودگی هوا

دیروز باد خوبی آمد و هوای آلوده را کمی از شهر دور کرد.

امروز هم بارانی است و آلودگی ها را به زمین نشانده است.

خدا را شکر.

از فردا دوباره فرصت داریم هوا را آلوده کنیم!

آلودگی هوا

سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت)- 9: آنکارد، سنجاق و تلفن کارتی

روز بیستم:

روز جمعه خوبی بود، چون سرهنگ خبر از مرخصی میاندوره داد و بچه ها از الان به فکر بلیط بازگشت بودند. از امروز آنکارد دو ملحفه ای را هم یادمان دادند. از فردا باید تخت مان را جوری با دو تا ملحفه باندپیچی  کنیم که مو لای درزش نرود! از ظهر که بیکاریم با بچه ها تمرین می کنیم. بعضی ها که زرنگ ترند ملحفه ها را از پشت به تشک سنجاق می کنند تا زحمت هر صبح شان کمتر شود. اما جمعه ها غروب که می شود دور از خانواده هم که باشی غم غربتت دو چندان می شود. اما خدا را شکر که کتاب هست. چه خوب همنشینی است این کتاب.

روز بیست و یکم:

سرگرد ظفری فرمانده گروهان یک که از ابتدای دوره مرخصی بود بالاخره امروز پس از سه هفته از راه می رسد. ارشد گروهان که خیلی تعریفش را می کرد. سرگرد در اولین حضورش یک حال اساسی به گروهان می دهد و سی چهل نفری را می فرستد مرخصی روزانه. من که جزء این نفرات نیستم در پادگان می مانم و کتابی را در زمینه مدرنیته شروع می کنم.

روز بیست و دوم:

امروز از ظهر مرخصی گرفتم و رفتم ترمینال برای فردا بلیط رزرو کردم. بعد سر فرصت یه زیارت حسابی رفتم. توی پادگان شش تا تلفن کارتی بود که سه تاش خراب بود و همیشه هم چند نفر تو صف سه تای دیگه بودند. جلوی باب الرضا هم ده بیست تا تلفن بود خالی و در انتظار مشتری. با خیال راحت دلی از عزا در آوردم و کارت تلفنم رو خالی کردم. سوغاتی هم خریدم و برگشتم پادگان در انتظار میاندوره ای که از فردا شروع می شد.

ادامه دارد...

گشنه ی تلفن کارتی

کاغذبازی

ساعت ۷ مستقیم از ترمینال جنوب می رسم جلوی در اداره. پشت شیشه زده ساعت کاری از ۷ و نیم. تا حدود ۸ کارمندها یکی یکی از راه می رسند. هنوز راهم نداده اند تو. ارباب رجوع از ۸ و نیم اجازه وارد شدن دارند. یک ربع به ۹ می رسم به دفتر آقای مسئول. نیست. همکارش می گوید امروز مرخصی است. می گویم لابد شما می توانید کار من را راه بیندازید. می گوید به من مربوط نیست. برو پیش آقای مدیر. راه می افتم طرف دفتر. دفتر مدیر منشی دارد. وارد که می شوم خانم ها پس از بساط صبحانه گعده "اِوا خواهر" گونه ای دارند انگار!

   - این عکس زن داییمه. ببین.

   - همون که گفتی تابستون مالزی بودند دیگه؟

   - آره. تازگی ها هم عروس آوردند.

   - جدی؟ وای! اصلا بهش نمیاد. چه خوب مونده.

   - خودش میگه مال روغن بادومه. معجزه می کنه.

   - آره ولی میگن پوستو خش مینداره انگار.

   - ... صدای موبایل توئه؟ این آهنگو از کجا آوردی شیطون؟

   - اِ آره... الو ... مامان ... سلام ...

...

   - ببخشید! آقای مدیر هستند؟

   - جلسه اند.

   - ببخشید! کی جلسشون تموم میشه؟

   - معلوم نیست. شاید نیم ساعت، شایدم یک ساعت دیگه.

هیچی! می مانم عاطل. شکر خدا جلسه زود تمام می شود. نامه را می برم داخل با ترس و لرز. می گوید:

"این که هنوز هیچ کاریش نشده! باید اول امضای آقای رییس رو بگیری. ساختمون روبرویی، طبقه بالا. بعدش می بری دبیرخونه. شماره که شد، اتاق 14 مهرش می کنی، می بری ساختمون اول، دم در ورودی. اونجا سه تا فرم بهت میدن. پر می کنی. شناسنامه و کارت ملی که همراته؟ کپی هاشو با دو تا عکس می دی مهر کنه بذاره ضمیمه فرمت. فرم اولو می دی دبیرخونه. فرم دومو می بری دفتر آقای رییس. فرم آخرو میاری همین ساختمون، زیرزمین، می دی به کارشناس ارزیابی. امضا که کرد میاری پیش من تا بگم چی کار باید بکنی!"

از دفترش که می آیم بیرون نفسی تازه می کنم، بند پوتین هایم را محکم می بندم و شروع می کنم به دویدن.

بروکراسی