شهدای فراموش شده

آن روزها خیلی ها جنگیدند؛ خیلی ها نترسیدند؛ خیلی ها خون دادند. و افسوس که چه زود فراموش شدند.
اگر شهدای انقلاب 57 نبودند کودکانی زیر پرچم اسلام بزرگ نمی شدند که در دفاع مقدس شهید شوند.
پس ارزش شهدای قبل از انقلاب کم از ارزش شهدای هشت ساله نیست. تلاش برای براندازی نظامی 2500 ساله اصلا چیز کمی نیست. چرا حدود سه هزار انسان را از یاد برده ایم. چرا دیگر یادی از شهدای نازنین روزهای 15 خرداد، هفده شهریور، تظاهرات خیابانی، شکنجه های وحشتناک و ... نمی کنیم؟
الحق که جانانه ایستادید و حسین وار از این دنیا رخت بربستید.
روحتان شاد

 

 

 

حب وطن

اینجا یکی از شهرهای استرالیاست. بازی فوتبال تیم ملی ایران. ایرانی های زیادی از سرتاسر استرالیا برای تماشای بازی آمده اند. گزارشگر از اول تا آخر بازی خودش را می کشد که: آفرین به این همه خستگی ناپذیری در تشویق تیم ملی؛ آفرین به این همه حب وطن؛ آفرین به این همه غیرت.

گویا گزارشگر عزیز فراموش کرده اند که احتمالا بسیاری از این افراد مقیم کشوری بیگانه اند و برای همیشه از وطن شان مهاجرت کرده اند (به هردلیلی) و به هرحال نخواسته اند که بمانند.

البته من هم نمی خواهم بگویم هرکس رفته است، یعنی وطنش را دوست ندارد. ولی از این همه ذوق کردن گزارشگر هم  باید تعجب کرد. راستش باورش کمی برایم سخت است که آمدن به ورزشگاه، آن هم برای تماشای یک بازی بسیار سرگرم کننده و جذاب، نشانه قطعی غیرت حب وطن باشد!!!

حب وطن

 

 
 
 

http://selective.ir/wp-content/uploads/2011/11/land-hand-1600x1200.jpg

ما را چه شده است؟

چند روز پیش خبر دار شدیم که در یکی از مدارس شهر اصفهان، یک دختر پانزده ساله از پشت بام خانه اش پرت و کشته شده است. در ابتدا بین مردم این طور پخش شد که این اتفاق، خودکشی بوده است. ولی چند هفته بعد طی تحقیقات پزشکی قانونی و پلیس، این مسئله تکذیب شد و علت اتفاق را حادثه اعلام کردند.

شنیدن این خبر به شدت تکان دهنده بود و این اتفاق، بهانه ای شد تا از حقایقی بنویسم که اگر دائم به همدیگر یادآوری نکنیم، زیر خروارها غفلت گم خواهد شد. آن وقت باید منتظر شنیدن خبرهای واقعی خودکشی از دانش آموزان مدارس مان باشیم.

این اتفاق بهانه ای شد تا یادآوری کنیم چقدر همه مان سرمان را مثل کبک کرده ایم زیر برف. چقدر برای خوذمان خیال می کنیم بچه هایمان دارند خیلی خوب و بی دردسر درس های سنگین و حفظی کتاب های آموزش و پرورش را می خوانند و هیچ مشکلی هم ندارند.

بله قطعا همین طور است که فکر می کنیم! چون قطعا فیزیک و شیمی مهم است؛ اما احساسات یک انسان مهم نیست! چون قطعا  ریاضیات مهم است؛ اما اعتقادات و نوع نگاه یک انسان به عالم مهم نیست! چون قطعا رتبه کنکور مهم است؛ اما مشکلات عاطفی و خانوادگی یک انسان مهم نیست!

این چه سیستمی است که هیچ چیز ارزشمندتر از رتبه کنکور نیست؟ این چه سیستمی است که در آن دغدغه فهمیدن مشکلات و مسائل زندگی دانش آموزان بسیار بسیار کم ارزش تر از مسائل درسی شان است؟

در مواقعی هم که به طور اتفاقی یکی از مشکلات رفتاری بچه ها لو می رود، متاسفانه در اکثر مواقع تنها راهی که به ذهنمان می رسد حذف صورت مسئله و برخورد های شدید است. بارها شاهد این مسئله بوده ایم که در برخورد با ناهنجاری های رفتاری بچه ها، اخراج از مدرسه که قاعدتا باید آخرین راه حل باشد، به عنوان اولین راه حل استفاده شده است.

ما را چه شده است که فراموش کرده ایم یک انسان می تواند بدون ریاضی و فیزیک و شیمی زندگی سالمی داشته باشد، اما بدون پرورش ایمان و اعتقادات و یادگیری مهارت های زندگی نمی تواند سالم زندگی کند؟ ما را چه شده است که چشم هایمان را بسته ایم؟ چرا سیستم فعلی آموزش و پرورش ما از زندگی بچه ها بی خبر است؟ از مشکلاتشان؛ از اعتقاداتشان؛ از نظراتشان راجع به مسائل مختلف؛ از احساساتشان؛ از مسائل خانوادگی شان و ...

چرا سیستم فعلی ما با بچه ها حرفی از ازدواج و همسرداری نمی زند؟ چرا حرفی از پدر شدن و مادر شدن نمی زند؟ چرا حرفی از کشف درست استعدادها و توانایی ها نمی زند؟ چرا حرفی از انتخاب مسیر زندگی آینده نمی زند؟ بدتر از همه آن که چرا فکر می کند بچه ها به این چیزها فکر نمی کنند و برایشان مهم نیست؟

چند روز پیش از یکی از معلمان دینی متعهد شهر شنیدم که هرچه تلاش کرده نتوانسته است معلمان دینی دیگر را راضی کند تا به بچه ها نمره کامل یکی از سوال های امتحانی را بدهند. سوالی که بچه ها در جوابش عین لغت کتاب را ننوشته بودند، اما مفهوم را به درستی رسانده بودند.

خانه از پای بست ویران است              خواجه در بند نقش ایوان است

حدود شش سال است در گروه های فرهنگی و کلاس های پرورشی با نوجوانان ارتباط مستمر دارم. برخورد یک طرفه با یک نوجوان، بدترین و اشتباه ترین رفتاری است که می توان به عنوان یک مربی داشت. فقط بگویی «بد است؛ حرام است؛ طرفش نرو؛ اگر طرفش بروی چنان و چنین می کنم»؛ بدون این که حتی نظرش را بپرسی که چرا می خواهی به این راه بروی؛ بدون این که حتی علت بد بودن انتخابش را برایش توضیح بدهی. این یعنی یک توهین آشکار به شخصیت یک انسان. وقتی شعور یک انسان نادیده گرفته شود، انتظار نتیجه مثبت هم نباید باشد. چرا فکر می کنیم خودمان خیلی می فهمیم و نوجوان هیچ چیز نمی فهمد؟

بارها شده است که در کلاس پرورشی خود بچه ها همه مسائل را تحلیل کرده اند و من فقط نقش جمع بندی را داشته ام بدون این که نیازی باشد حرفی اضافه کنم.

او حالا یک انسان بالغ است. انسانی که تکلیف شده است و می تواند در برابر خداوند مسئول باشد. پس می توانی با او گفت و گو کنی. مثل خداوند که در کتاب آسمانی اش که برای همه سن ها و همه اقشار است، نمی گوید شراب، مطلقا بد است؛ بلکه می گوید در آن منافعی است! اما ضررش بیشتر است. سپس تصمیم را به خود مخاطب وامی گذارد. چرا خداوند از منحرف شدن مخاطبش نمی ترسد؟ چرا نمی ترسد اگر به او بگوید شراب منافع هم دارد، او شراب می خورد!

اصلا مگر می شود چیزی مطلقا بد باشد؟ چرا بچه را گول می زنیم و حقایق را از او پنهان می کنیم و فکر می کنیم او نمی فهمد؟ یک رفتار حتما چیز خوبی هم داشته که یک انسان به سراغش می رود. باید خوبی ها و بدی ها را در کنار هم گفت و سپس انتخاب را به نوجوان سپرد.

چندین سال است که وقتی در مدارس و خانه هایمان متوجه می شویم دختری، دوست پسر دارد، تنها راهی که به ذهنمان می رسد گرفتن موبایل، داد کشیدن، نمره انضباط کم کردن، محدود کردن رفت و آمد و کنترل های شدید است. چرا نمی گذاریم بچه بیاید و حرف دلش را به ما بزند؟ چرا همه اش ما باید حرف بزنیم؟ چه توانی داریم ما که سی و اندی سال است داریم حرف می زنیم و خسته نمی شویم؟! بگذاریم ارتباط دو طرفه باشد. دختر و پسر نوجوان ما دیگر بچه پنج ساله نیستند که دادی سرش بزنیم و سر جایش بنشیند. او حالا در مرحله ای است که می تواند خیلی خوب راجع به مسائل فکر کند و نظر بدهد. ما حق نداریم حتی بهترین حقایق عالم را یک طرفه و بدون علت به او دیکته کنیم و بعد اولیای خدا را به عنوان خروجی انتظار داشته باشیم.

سی و اندی سال است که چنین کرده ایم و نتیجه اش را هم به وضوح دیده ایم.

حجت الاسلام زائری چندی پیش در مصاحبه ای پیرامون پیامبر اعظم (ص) چنین گفتند که پیامبر چهل سال، بین مردم زندگی کرد و مزه شیرین اخلاق و امانت داری اش را به آن ها چشاند تا توانست پس از بعثتش آرام آرام شروع به دعوت مستقیم کند. ایشان تاکید می کردند که با یک سخنرانی و نصیحت نمی توان آدم ها را از این رو به آن رو کرد. حالا چهل سال نه، اقلا چند سال این بچه اخلاق محمدی را در رفتار و کردار تو ببیند تا بعد بتوان با او حرف از خدا و پیغمبر زد.

هنوز هیچی نشده و در اولین برخورد با بچه ها حرف از احکام الهی می زنیم. الگوی ما در این نوع برخورد چه کسی است؟ خدا این گونه کرده است یا پیامبرش؟

یادمان باشد بهترین جایی که در زمان حاضر می توانیم با نوجوانمان سخن بگوییم «مدرسه» است. والدین به راحتی و با کمال میل از ساعت هشت صبح تا دوی بعد از ظهر بچه هایشان را به ما می سپارند. ولی بچه ها کتاب هایی که ما می نویسیم را نمی خوانند، سایت ها و شبکه های اجتماعی که ما ایجاد می کنیم را نمی بینند و شبکه های صدا و سیما را به شبکه های ماهواره ای ترجیح نمی دهند.

یک تخیل دوست داشتنی!

حالم از همه کارخونه ها، موبایل ها و لپ تاپ ها به هم می خوره. اگه بلد بودم کلیپ بسازم، یه کلیپ می ساختم که توش تموم آدما دارن با دستای خودشون کارخونه ها رو آتیش می زنن و بعد موبایل و تبلت و لپ تاپ ها رو می ندازن تو این آتیش که داره تا آسمون زبونه می کشه. شبش هم همه در حالی که خسته و کوفته و خاکستری شدند، وسط خیابونا خوابشون می بره و فردا در حالی که پر از نشاط و سرزندگی اند، از خواب پا می شن و انگار نه انگار که چیز ضروری و مهمی از زندگیشون حذف شده.

بدحجابی=بدی مطلق ؟؟؟

چقدر بده که تا یه آدم خیلی بدحجاب رو می بینیم، دیگه خیلی سخت می تونیم براش خوبی متصور بشیم. در صورتی که هیچ ربطی نداره. بدحجابی هم یه گناهه مثل هزار تا گناه اجتماعی دیگه که  من و توی باحجاب ممکنه به اون آلوده باشیم.

دوست صمیمی کودکان مان!

انگار هر چقدر هم این مسائل برات مهم باشه، آخرش کم میاری. وقتی هم از بازی باهاشون خسته میشی و میشینی کنار، اون ها همچنان پرنشاط و پرانرژی میدوند طرف کامپیوتر و تلویزیون.

مسجد یا خانه سالمندان؟!

صف اول نماز جماعت ایستاده بودم. نماز که تمام شد همین طور الکی سرم رو برگردوندم یه نگاهی به کل جمع بندازم. میانگین سنی روی 60 سال بود.

فاجعه است. نه؟!

بچه های امروز

روز آخر کلاس اموزشی شنا بود. حدود ده نفر از کلاس، بچه های 4-5 ساله ای بودند که حالا مامان هاشون اومده بودند شنای اون ها رو از نزدیک ببینند. مربی و مسئول استخر از قبل به مامان ها سفارش کرده بود برای بچه ها جایزه بگیرند. ناخودآگاه چشمم به دنبال یکی از بچه ها افتاد. کادوش رو گرفت و گذاشت کنار وسایلش. بعد بدنش رو خشک کرد و لباس هاش رو پوشید. مربی اومد پیشش و گفت: «به به1 خوش به حالت. حالا چی هست کادوت؟ نمی خوای بازش کنی؟» دختر جوابی نداد و گویا به ناچار کاغذ کادو رو باز کرد. یک عروسک بود. مربی که انگار بیشتر از دختربچه ذوق کرده بود گفت: «وای نازی! چقدر خوشگله! مبارک باشه.» اما دختر ساکت بود و هیچ ذوق و شوق و حتی لبخندی از خود نشان نمی داد. گویا این مسئله که تعداد عروسک هایش از 1000 تا به 1001 رسیده بود، برایش چیز لذت بخش و خوشحال کننده ای نبود.
یه لحظه یاد بچگی های خودم افتادم. اگه من بودم، همینطور خیس خیس، کادو رو سریع و تند باز می کردم و بعد هم کلی با عروسکم بازی می کردم و فیسش رو به همه بچه های کلاس می دادم!

ماشین ظرف شویی

از وقتی ماشین ظرف شویی خریدند، ظرف هایی بیشتری کثیف می کردند!

غر

- چرا غذاش سرده باهاش دوغ می دن؟

- چرا میوه شون همه اش پرتقاله؟

- چرا خورشتش ترشی نداره؟

- چرا نون هاش خمیره جویده نمی شه دندونامون درد گرفت؟

- چرا مرغش بو زحم (یا زهم) می ده؟

- چرا کاروان مداح نداره؟

- چرا روحانی اش این قدر بی حاله؟

- چرا اتوبوس اینجا نگه داشته برا نماز؟

- چرا اول صبحونه خوردیم بعد اومدیم تو نوبت مرز؟

- چرا ...

...

چرا این قدر غر می زنیم؟

تاکسی نوشت

سوار تاکسی شدم. مردی که صندلی جلو نشسته بود داشت با راننده خوش و بش می کرد. البته در حد چند دقیقه. یک کورس بعد مرد پیاده شد. وقتی که می خواست در رو ببنده گفت: من چند ساله که اصفهانم. تا حالا راننده ای به مودبی و آقایی شما ندیدم.

وقتی راننده راه افتاد تا سی ثانیه لبخند رضایت را بر لبانش دیدم.

چقدر خوبه که خوبی های همدیگه رو به هم بگیم.

صادرات در دو شکل

یک کشوری منتظر این است که ببیند کدام کشور جنگ می شود، قحطی می شود، بدبختی می شود. بعد تمام کالاهایش را یکجا آنجا خالی کند (حتی بعضی وقت ها در ایجاد این جنگ و قحطی موش هم می دواند.)، پول روی پول جمع کند و گیف کند.

یک کشوری هم می گردد ببیند کجای دنیا محتاجی هست، نیازمندی هست، بدود و رفع نیاز کند. بدود و خدمت کند. بدود و کالاهایش را صادر کند. تمام آرزویش این است که کمبودی نباشد، اما اگر بود هم در رفعش کم نمی گذارد.

ظاهر قضیه یکی است. هر دو صادرات است. اما، خوب، تفاوت از زمین تا آسمان است.

انسان های منجمد

آدم ها مدتی که از سن شان گذشت، منجمد می شوند. همان چیزی که هستند می مانند و به خودشان و اطرافیان می گویند: "همین ام که هستم."

و جالب اینجاست که گاهی از وضع موجود زجر می کشند و ضربه می بینند، اما انگار واقعا یخ زده اند. زجر می کشند و هیچ کاری نمی کنند. یا بهتر بگویم انگار اصلا به ذهنشان نمی رسد که می شود کاری هم کرد. یا برایشان باور شده که باید همین طور که هستیم بمانیم و جور دیگری امکان ندارد.

بعضی از لحظات زندگی نسیمی می وزد و کمی از طعم "جور دیگر بودن" را می چشند، اما انگار آن هم در حد یک رویای زیباست که به سرعت می گذرد.

به هر حال "تغییر" مقوله ای است که به شدت با آن بیگانه ایم.


واقعا چرا؟!

چند مدل میوه، چند مدل شیرینی، شربت، بستنی و در مرحله آخر، کیک! تعجب نکنید. اینجا یک مسابقه تلویزیونی نیست که هر کس بیشتر بخورد برنده شود. اینجا، "جشن عقد" است.

واقعا مگه یه آدم تو دو ساعت چقدر می تونه بخوره؟ اصلا ساده زیستی و اسراف و این حرفها رو هم بریز دور؛ دودوتاچارتای عقلیش رو هم که حساب کنی، این طور پذیرایی کردن درست نیست. خوردن این همه چیز پشت سر هم ضرر داره برای معده. حالا اگه این آدمایی که دارن اینها رو می خورن فقیر و ندار بودن، آدم می گفت خب، اشکالی نداره، بالاخره بانی مجلس داره یه ثوابی می بره و دل بندگان خدا رو شاد می کنه. اما جالب اینجاست که همه مهمونا یه عده آدم سیر هستن که ظهر همون روز تا خرخره ناهار خوردن.

واقعا چرا؟

فقط به خاطر اینکه رسمه و همه انجام می دن؟ مسلمون! پس جایگاه فکر و انتخاب کجاست؟ مگه ما خودمون نمی تونیم فکر کنیم و برای زندگی مون تصمیم بگیریم؟

اگه کیک نبود، اگه بستنی نبود، اگه فقط یه مدل شیرینی بود، زمین به آسمون می اومد؟ یا دختر و پسر خوشبخت نمی شدن؟ فقط به خاطر اینکه پشت سرت نگن عجب آدم خسیسی بود؟ یا نگن آدم نداری بود؟ یا نگن واقعا چقدر زشته که کیک و بستی نبود؟

مسلمون! واقعا آبروت به این چیزهاست؟

مثل کف دست

بچه ها خودشونند.

خود خودشون.

یعنی خود واقعی شون.

وقتی باهاشون هستی، خیالت راحته که باهات رو راستن؛ دوز و کلک و حقه ای در کار نیست.

در اصل نمی تونن فیلم بازی کنن.

یعنی بلد نیستند.

شاید اصلا به ذهنشون نمی رسه که می شه یه جور فکر کرد و یه جور دیگه حرف زد؛ میشه یه جور عقیده داشت و یه جور دیگه عمل کرد.

اما کم کم که بزرگ می شن، یاد می گیرن که میشه ظاهرشون یه چیز باشه و باطنشون صد و هشتاد درجه متفاوت با اون!

امان از دست ما آدم بزرگ ها! این طفل معصوم ها را هم مثل خودمان می کنیم.

قضاوت

توی اتوبوس ایستاده بودم. نزدیک ایستگاه آخر بود که چشمم افتاد به یک پسر جلف، با موهای سیخ سیخی و تی شرت تنگ. با خودم گفتم: "این پسرای الاف و بیکار هم که هر روز با پول باباجون کلی به خودشون می رسن و دائم تو خیابونا پرسه می زنن."

*

نوبت من که شد پولو دادم و گفتم: "دو تا کنجدی لطفا". یک مرتبه چشمم افتاد بهش. با همون تی شرت تنگش پیش بند شاطری بسته بود و عرق ریزان داشت خمیرها رو داخل تنور می ذاشت.

شاطر

خدا شانس بده!

توی تاکسی نشسته ام. رادیو روشن است.

- از تهران تماس می گیرم. چند وقت پیش خانومم گفت: "تخت خوابمون کهنه شده. عوضش کنیم." رفتیم بازار٬ قیمت گرفتیم. خانومم پشیمون شد. پیشنهاد داد رنگش کنیم. باز رفتیم بازار و قیمت گرفتیم. باز هم پشیمون شد. دیروز که از سر کار اومدم٬ دیدم با همین اسپری های رنگی پنج هزار تومنی تخت رو رنگ کرده.

راننده تاکسی گفت: "باریکلا! خدا شانس بده. اگه از این زن ها پیدا کردین ما رو هم خبر کنین."

صرفه جویی

بدون شرح!

زنگ می زنی.

- مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.

زنگ می زنی.

- مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

زنگ می زنی.

آزاد است. نفس راحتی می کشی و لبخند می زنی.

- محسن؟

- نه خانوم اشتباه گرفتین. خطشون رو عوض کردن.

قطع می کنی. باز هم تنها شدی.

سرزنش

یعنی می شود یک روزی، دیگر خودم را سرزنش نکنم؟

اِ ... چه جالب!

خودم را سرزنش می کنم که "چرا خودم را سرزنش می کنم؟"

امام زمان

پیش نماز مسجد: آیا ما واقعا به دنبال امام زمانمون گشتیم؟ آیا ما واقعا مشتاق دیدارش بودیم؟ دیدین وقتی که یه لنگه کفشتون گم میشه چی کار می کنین؟ حتما شده دیگه که توی همین مسجد بعد از نماز یه دفعه ببینین لنگه کفشتون نیست!

یکی از پیرمردها: بله شدس! کفشی خودی منا بردن!

پیش نماز مسجد: دیدین یه هو چقدر مضطرب و پریشون می شین؟ بعد همه جا رو به دقت می گردین و از همه پرس و جو می کنین و تا پیداش نکنین آروم نمی گیرین؟ کدوم از ما تا به حال این جوری دنبال امام زمونمون گشتیم؟

یکی از پیرزنها زیر لب: وا! نیگاه کونا! تو را به خدا بیبین امامی زمونا دارد با لنگه کفش مقایسه می کونِد!

لنگه کفش

شیطونک!

متین: زن دایی! به من جک بدین. جک منو بدین.

- عزیزم! جک دیگه چیه؟

- جک دیگه زن دایی! جک.

- من که نمی فهمم تو چی می گی عزیزم! منظورت یه چیز خنده داره؟

- (درحالی که نق می زند) نه زن دایی! جک. جک من رو بدین.

نیم ساعت بعد:

متین: زن دایی! جلبک من رو بدین.

- یاللعجب! این بچه چی می خواد؟ نکنه منظورت همون بازیه اس که توش اسم حیوون بود، آره؟

- نه، نه، نه! من جلبک می خوام.

- آهان! تازه فهمیدم. بیا عزیزم.

و شیطونک متین رو بهش دادم!

شیطونک

بادکنک

بنگ!

-        اِ ... .

-        ترکید.

-        نمی خوام. چرا ترکید؟

-        خب بادکنکه دیگه می ترکه.

-        نمی خوام. اِ... زن دایی چرا ترکید؟

-        متین جان! بادکنک رو اگه زیادی باد کنی می ترکه خب.

-        بازم برام میخری؟

-        آره عزیزم. اگه بچه خوبی باشی فردا یکی دیگه برات می خرم.

-        اون وقت اونم می ترکه؟

-        آره. اونم بالاخره می ترکه.

-        اِ ... . نمی خوام. پس چرا مال مهسا نمی ترکه؟

-        اونم می ترکه. بادکنک مهسا هم می ترکه. مال ستایش هم می ترکه. اصلا همه بادکنک­های دنیا می­ترکن!

-        ولی من یه بادکنک می خوام که هیچ وقت نترکه!

 با بادکنک در اوج!

چراغ قرمز

اولین بار بود که می دیدم همه ماشین ها پشت چراغ قرمز سر کانال ایستاده اند.

خوب که دقت کردم دیدم یکی از آن ها ماشین پلیس است!

چراغ راهنمایی رانندگی

کامل گرایی

خانم یا آقای کامل گرا!

تو باید بدانی هر روز که می گذرد 24 ساعت دارد و تو اگر بتوانی حتی در یک لحظه از این 24 ساعت کاری انجام دهی٬ بدان که بار خود را از آن روز بسته ای و دین خود را نسبت به آن روز انجام داده ای. چرا فکر می کنی روزی خوب است که هر لحظه اش خوب و مفید باشد؟ چرا روزی که تمام لحظاتش باب میل تو نیست نزد تو بی ارزش است؟ باور کن آن روزی که تو بتوانی یک لبخند بر روی لبان مادرت بنشانی هم روز خداست. باور کن آن روزی که تو یک کلمه بر معرفتت افزوده می شود هم روز خداست. آن روزی که با خانواده ات به تفریح می روی٬ آن روزی که به همسرت لبخند می زنی٬ آن روزی که دست دوستت را می گیری٬ آن روزی که به همسایه ات نان قرض می دهی٬ آن روزی که تمام شرایط مهیا است تا دروغ بگویی٬ اما نمی گویی٬ آن روزی که پشت سر کسی که چند روز پیش پشت سر تو حرف زده٬ حرف نمی زنی٬ آن روزی که یکی از 17 رکعت نمازهای روزانه ات را با خلوص می خوانی٬ آن روزی که دو جمله از یک کتاب را می خوانی و لذت می بری٬ آن روزی که یک فیلم خوب می بینی یا یک موسیقی خوب گوش می دهی٬ آن روزی که یک آیه قرآن می خوانی و معنی اش را می فهمی٬ تمام این روزها روز خدا هستند. هر روزی که یکی از هزاران کاری را که می توانی انجام دهی٬ انجام دهی٬ آن روز بهترین روز دنیاست و تو باید آن روز از خودت راضی باشی و جلوی آینه به خودت لبخند بزنی و آخر آن روز به خودت جایزه بدهی و آن جایزه چیزی نیست جز اینکه به خودت بگویی: "بخواب عزیزم! با آرامش بخواب. امروز خدا از تو راضی است."

کامل گرایی