شعرخط12

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

حافظ

http://uupload.ir/files/m3a9_شعرخط12.jpg

شعرخط11

اصلاً حسين جنس غمش فرق مي کند

اين راه عشق پيچ و خمش فرق مي کند

 

اينجا گدا هميشه طلبکار مي شود

اينجا که آمدي کرمش فرق مي کند

 

شاعر شدم براي سرودن برايشان

اين خانواده، محتشمش فرق مي کند

 

صد مرده زنده مي شود از ذکر «يا حسين»

عيساي خانواده دمش فرق مي کند

 

از نوع ويژگي دعا زير قبه اش

معلوم مي شود حرمش فرق مي کند

 

تنها نه اينکه جنس غمش جنس ماتمش

حتي سياهي علمش فرق مي کند

 

با پاي نيزه روي زمين راه مي رود

خورشيد کاروان قدمش فرق مي کند

 

من از «حسين منّي» پيغمبر خدا

فهميده ام «حسين هم»ش فرق مي کند

 

علي زمانيان 

http://uupload.ir/files/9ci_شعرخط11.jpg

شعرخط10

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد وعکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می خواست ببیند لب اورا دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه،شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهره ی آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا درآغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریه ی گل بود و الا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیده ی ما آن ساقی
عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

سید حمیدرضا برقعی
http://uupload.ir/files/38gc_شعرخط10.jpg

شعرخط9

ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان...
مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

سید حمیدرضا برقعی

http://uupload.ir/files/7czk_شعرخط9.jpg

شعرخط8

هزار آینه مبهوت بی شماری تو
هزار بادیه مجنون نی سواری تو

بهار آمده با لاله های سینه زنش
پی زیارت باغ بنفشه کاری تو

هلا که جمع نقیضین بوسه و عطشی
ندیده ام لب خشکی به آبداری تو

چه جای نغمه در این روزگار یأس مگر
به روی دست تو پرپر نشد قناری تو؟

هم او که نامه برایت نوشت, با خنجر
ببین که آمده از پشت سر به یاری تو

به ما مخند که جای گریستن بر خویش
نشسته ایم دمادم به سوگواری تو

 

سعید بیابانکی

http://uupload.ir/files/raep_شعرخط8.jpg

شعرخط7

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخ شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

مولانا

http://uupload.ir/files/i306_شعرخط7.jpg

شعرخط6

گفتند ماهی‌ ها که آب آورده ‌ای سقا
نوشیدم و دیدم شراب آورده‌ ای سقا
پیچیده ابرو! در افق عطر تو   پیچیده
گل کرده‌ای در خون، گلاب آورده‌ای سقا

 

قاسم صـرافان

http://uupload.ir/files/uuqc_شعرخط6.jpg

شعرخط5

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوای بی نوایی ست

هوای ناله هایش نینوایی ست

قلم، تصویر جانکاهی ست از نی

علم، تمثیل کوتاهی ست از نی

سرش بر نی تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال

سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکرفشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می کشاند

شگفتا بی سر و سامانی عشق

به روی نیزه سرگردانی عشق

 

قیصر امین پور

http://uupload.ir/files/u6x1_شعرخط5.jpg

شعرخط4

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده توفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد، واژه «لب تشنه» را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را, حروف را

از بس که گریه کرد تمام «لهوف» را
 

برقعی

http://uupload.ir/files/5shi_شعرخط4.jpg