سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت)- 17: میاندوره

روز چهل و یکم:

ظهر با گروهان 2 رفتم نماز جمعه. انصافا عجب خطیب توانایی است این آیت الله علم الهدی. گویی چندین بار این خطبه ها را تمرین کرده است. اما چه بگویم از حرف حساب...! امشب آخرین شب عزاداری محرم بود و از فردا همه بچه ها می روند مرخصی. وضعیت عزاداری هم از لحاظ سخنرانی و هم مداحی و سینه زنی بهتر شده بود و بعد از مراسم از روحانی و مداح تشکر کردم. پیش خودم حساب می کردم چقدر زیباست که در گردان همه هم­شکل هستند. لباس یکسان و سرهای تراشیده مخصوصا موقع حلقه زدن و چرخیدن هنگام سینه زنی، صحنه باشکوه طواف حاجیان تداعی می شود. وقتی همه همشکل باشند افراد در ذهن واقعی تر ارزش گذاری می شوند و ظاهرشان کمتر از رفتار و گفتارشان در این ارزش گذاری دخیل می شود. تمرین خوبی است برای من.

روز چهل و دوم:

امروز همه در تب و تاب میاندوره بودند و کسی حال امور روزمره پادگان را نداشت. خوشحال تر از همه متاهل ها بودند. زمان مرخصی تا صبح پنجشنبه بود، اما بچه ها وعده کردند که همگی پنجشنبه و جمعه را هم بچسبانند سرش. ظاهرا سرگرد هم به بعضی ها چنین گرایی داده بود. ظهر شنبه برگه های مرخصی را زیر بغل گرفتم و راهی ترمینال شدم.

روز چهل و هشتم:

نزدیک های ظهر جمعه بود که رسیدم پادگان. دیروز را «نَهَست» خورده ام، مثل حدود 70 نفر دیگر از بچه های گروهان. بچه ها یکی یکی یا گروه گروه از راه می رسند. عصر بازی استقلال- پرسپولیس بود و از ساعت ها قبل تا ساعت ها بعد از مسابقه، همه حرف ها و توجهات معطوف بازی بود.

ادامه دارد...

بدحجابی=بدی مطلق ؟؟؟

چقدر بده که تا یه آدم خیلی بدحجاب رو می بینیم، دیگه خیلی سخت می تونیم براش خوبی متصور بشیم. در صورتی که هیچ ربطی نداره. بدحجابی هم یه گناهه مثل هزار تا گناه اجتماعی دیگه که  من و توی باحجاب ممکنه به اون آلوده باشیم.

دوست صمیمی کودکان مان!

انگار هر چقدر هم این مسائل برات مهم باشه، آخرش کم میاری. وقتی هم از بازی باهاشون خسته میشی و میشینی کنار، اون ها همچنان پرنشاط و پرانرژی میدوند طرف کامپیوتر و تلویزیون.

مسجد یا خانه سالمندان؟!

صف اول نماز جماعت ایستاده بودم. نماز که تمام شد همین طور الکی سرم رو برگردوندم یه نگاهی به کل جمع بندازم. میانگین سنی روی 60 سال بود.

فاجعه است. نه؟!

بچه های امروز

روز آخر کلاس اموزشی شنا بود. حدود ده نفر از کلاس، بچه های 4-5 ساله ای بودند که حالا مامان هاشون اومده بودند شنای اون ها رو از نزدیک ببینند. مربی و مسئول استخر از قبل به مامان ها سفارش کرده بود برای بچه ها جایزه بگیرند. ناخودآگاه چشمم به دنبال یکی از بچه ها افتاد. کادوش رو گرفت و گذاشت کنار وسایلش. بعد بدنش رو خشک کرد و لباس هاش رو پوشید. مربی اومد پیشش و گفت: «به به1 خوش به حالت. حالا چی هست کادوت؟ نمی خوای بازش کنی؟» دختر جوابی نداد و گویا به ناچار کاغذ کادو رو باز کرد. یک عروسک بود. مربی که انگار بیشتر از دختربچه ذوق کرده بود گفت: «وای نازی! چقدر خوشگله! مبارک باشه.» اما دختر ساکت بود و هیچ ذوق و شوق و حتی لبخندی از خود نشان نمی داد. گویا این مسئله که تعداد عروسک هایش از 1000 تا به 1001 رسیده بود، برایش چیز لذت بخش و خوشحال کننده ای نبود.
یه لحظه یاد بچگی های خودم افتادم. اگه من بودم، همینطور خیس خیس، کادو رو سریع و تند باز می کردم و بعد هم کلی با عروسکم بازی می کردم و فیسش رو به همه بچه های کلاس می دادم!

ماشین ظرف شویی

از وقتی ماشین ظرف شویی خریدند، ظرف هایی بیشتری کثیف می کردند!