سبک زندگی

زیادند افرادی که هر روز با مشکلی از مشکلات جامعه روبرو می شوند و دائم غر می زنند. کم نیستند افرادی که در ذهن شان فهرست بلند بالایی از این مشکلات را هم حاضر دارند. اما زیاد نیستند کسانی که فرق «غر زدن» و «نقد کردن» را به خوبی بدانند. و در این بین، کم اند دلسوزانی که به دنبال چاره های ریشه­ ای برای حل این مشکلات هم باشند و تکاپوی فکری و عملی داشته باشند. و کمیاب اند کسانی که مشکلات را به درستی فهم کنند، نگاه شان سطحی نباشد، اهل عمل باشند و دست شان هم به جایی برسد. شاید گمشده این روزهای جامعه ما چنین کسانی باشند.

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

جراحی زیبایی!

لای برگای کتابا، دنبال خودت نگرد!
تو غبارا، تو سرابا، دنبال خودت نگرد!
گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ!
زیر آوار نقابا، دنبال خودت نگرد!

باورش کن من تازه رو! خودِ خودِ توئه!
اون غریبه که عذاب لحظه هات شده توئه!
صورتت برات نقابه! خودتو نشون بده!
اون که تن می ده به هر نقابی که مُده توئه!

گاهی وقتا صورتت مال تو نیست.
گاهی وقتا آینه هم دروغ می گه.
گاهی حتی توی آینه خودتو،
اشتباه می گیری با یکی دیگه.


سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت)- 14: سیاهی لشگر!

روز سی و پنجم:

امروز شنبه بود و مطابق شروع هفته های پیش باید کلی بهمون سخت می گذشت و کلی رژه می رفتیم اما برف زمستانی به دادمون رسید و همه را آسایشگاه نشین کرد. ما نظافتی ها هم به جای جارو امروز پارو می کردیم. یک اتفاق مهم هم افتاد. سرهنگ که آمار من به دستش رسیده بود احضارم کرد و ازم خواست برایش تعریف کنم اون روز توی نمازخونه چه انتقادی کرده بودم. خودش کلمه ای حرف نزد. فقط حرف هام رو شنید و اسمم رو یادداشت کرد و مرخصم کرد. پیش خودم حساب می کنم باید از فردا منتظر باشم اسمم توی تنبیهی های دستور صبح خونده بشه. فکر می کردم انتقاد شنیدن راحت تر از انتقاد کردن باشه. خدا عالمه! امشب شب اول محرم بود و عقیدتی برنامه عزاداری اش شروع شد.

روز سی و ششم:

امروز هم به علت سرمای هوا صبح را در آسایشگاه بودیم و به جای رژه کلاس رزم مقدماتی داشتیم که عبارت بود از سوال ها و جواب های امتحان! سید احمد خاتمی مشهد بود و آمده بود مسجد پدافند هوایی برای سخنرانی و طبق قاعده یک عده سرباز باید شبستان مسجد را پر می کردند. حال و روز سربازها از قبل قابل حدس بود. موقع سخنرانی یا چرت می زدند یا زیر لب غرولند می کردند و منتظر پایان جلسه بودند. همچنین شنیده شد که چون دیشب مراسم عزاداری کمی خلوت بوده و امشب ممکن است بازرسی از عقیدتی برای مراسم بیاید، مراسم برای همه اجباری است!

ادامه دارد...

مردم

من چندان آدم اهل فکری نیستم. اما دغدغه فکر دارم. هالو نیستم. نابغه هم نیستم. درد دارم. نه خیلی زیاد. ولی آن قدر هست که خودم را کَمَکی بسوزاند. "مردم" ذهن من را مشغول کرده اند.

چرا مردم این طورند؟ چرا بعضی مسائل بدیهی را نمی فهمند؟ چرا یاد نمی گیرند بدبختی شان تقصیر خودشان است؟ چرا عوض نمی شوند؟ چرا امثال من هر چه می گوییم میخ است بر سنگ؟ چرا نمی شود مردم را راحت عوض کرد؟ چرا بازیافت را نمی فهمند؟ چرا نمی فهمند باید جنس ایرانی بخرند، هرچند بدتر از جنس خارجی باشد؟ چرا مواظب حرف زدنشان نیستند؟ چرا نمی فهمند فرهنگ مهم است، بیشتر از اقتصاد و سیاست و...؟ چرا این قدر منفعت طلب اند و جمع و جامعه را به خودشان ترجیح نمی دهند؟ چرا رشد را نمی فهمند؟ چرا این قدر احساسی اند؟ چرا دیگران و جامعه را واقعی نمی بینند؟

از مردم ناراحتم. از دولت و حکومت هم. چرا مردم نمی فهمند این حکومت آینه خودشان است؟ چرا این قدر غر می زنند اما خودشان را تکانی نمی دهند؟ چرا این قدر ظاهر بین اند؟ چرا عاشق پول و خارج رفتن اند؟ چرا نمی فهمند زندگی یعنی پیر شدن؟ پیر شدن خیلی مهم است. زندگی نه یعنی خوشگذرانی. زندگی نه یعنی رفاه. زندگی نه یعنی دین. زندگی یک تجربه است. فهمیدن است. چشیدن است. نباید خورد. فقط باید چشید. قرار است بروند. مگر مرگ را نمی بینند؟ چرا دعوا می کنند؟ چرا این قدر تلویزیون می بینند؟ چرا تنبل اند؟ چرا بیشتر از تولیدشان مصرف می کنند و باز هم طلبکارند؟ از دست شان حرص می خورم. حرص می خورم و حرص می خورم. آن قدر حرص می خورم تا آرام می شوم. پیش خودم می گویم چه می گویی؟ به خودت نگاه کن. به این ها هم که نوشتی نگاه کن. این مردم خود تویی انگار. خودتی که طلبکاری، چراغ قرمز را رد می کنی، تنبلی می کنی و خدا در زندگی ات زنده نیست. چرا غر می زنی؟ این مردم خود تواند. آرام بگیر. جایی خبری نیست!