سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت)- 8: تشریفات بازرسی یا بازرسی تشریفاتی؟
روز هیجدهم:
از دیشب ولوله ای افتاده بود بین فرماندهان و اراشد گردان که امروز قرار است چند تا سرهنگ و درجه دار از تهران بیایند بازرسی گردان آموزشی. از آن جا که بازرسی سرزده نیست، از قبل برنامه بازدید مشخص است. حیف که زمان مناسبی برای بازرسی انتخاب نشده، والا می شد برای جنابان بازرسین برنامه رقص سوسک ها قبل از ناهار یا جشن گربه ها بعد از ناهار را هم ترتیب داد. در طول بازرسی همه مان در خوابگاه حبس هستیم و حتی اجازه دستشویی رفتن هم نداریم! بعدازظهر موقع تمرین رژه چند نفر را برای بیگاری در آشپزخانه می خواستند که من هم داوطلب شدم. به هر حال آشپزخانه گرم است و ظرف شستن ارجح است به رژه رفتن. تجربه جالبی بود!
روز نوزدهم:
دیروز یکی از لباس آبی ها در بازداشت گاه اقدام به خودکشی کرده بود که امروز خبرش به ما رسید. مچ دستش را کشیده بود به تیزی بالای در بازداشت گاه، منتها زود به دادش رسیده بودند. مسعود اکبری تعریف می کرد. مسعود بچه قزوین بود و پایه ثابت بازداشت گاه. موجود عجیبی بود. نه فرماندهان از دستش آسایش داشتند و نه هم خدمتی ها. امروز نهاد ناآرام جهان تمام شد و رزیتا خاتون سیدمهدی شجاعی را از کتابخانه گرفتم. نامه ای هم در نقد کلاس های عقیدتی نوشتم که بدهم به مسئولش. فرصتی شد و با بعضی هم خدمتی ها در مورد ازدواج و نحوه انتخاب و اینها صحبت کردیم.
ادامه دارد...


اینجا دفترچه یادداشت روزانه ما است که از زیر خروارها خاک در آمده تا بنی آدم بخوانند و فاصله ها را اندازه بزنند.