شعرخط12

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

حافظ

http://uupload.ir/files/m3a9_شعرخط12.jpg

شعرخط11

اصلاً حسين جنس غمش فرق مي کند

اين راه عشق پيچ و خمش فرق مي کند

 

اينجا گدا هميشه طلبکار مي شود

اينجا که آمدي کرمش فرق مي کند

 

شاعر شدم براي سرودن برايشان

اين خانواده، محتشمش فرق مي کند

 

صد مرده زنده مي شود از ذکر «يا حسين»

عيساي خانواده دمش فرق مي کند

 

از نوع ويژگي دعا زير قبه اش

معلوم مي شود حرمش فرق مي کند

 

تنها نه اينکه جنس غمش جنس ماتمش

حتي سياهي علمش فرق مي کند

 

با پاي نيزه روي زمين راه مي رود

خورشيد کاروان قدمش فرق مي کند

 

من از «حسين منّي» پيغمبر خدا

فهميده ام «حسين هم»ش فرق مي کند

 

علي زمانيان 

http://uupload.ir/files/9ci_شعرخط11.jpg

شعرخط10

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد وعکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می خواست ببیند لب اورا دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه،شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهره ی آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا درآغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریه ی گل بود و الا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیده ی ما آن ساقی
عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

سید حمیدرضا برقعی
http://uupload.ir/files/38gc_شعرخط10.jpg

شعرخط9

ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان...
مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

سید حمیدرضا برقعی

http://uupload.ir/files/7czk_شعرخط9.jpg

شعرخط8

هزار آینه مبهوت بی شماری تو
هزار بادیه مجنون نی سواری تو

بهار آمده با لاله های سینه زنش
پی زیارت باغ بنفشه کاری تو

هلا که جمع نقیضین بوسه و عطشی
ندیده ام لب خشکی به آبداری تو

چه جای نغمه در این روزگار یأس مگر
به روی دست تو پرپر نشد قناری تو؟

هم او که نامه برایت نوشت, با خنجر
ببین که آمده از پشت سر به یاری تو

به ما مخند که جای گریستن بر خویش
نشسته ایم دمادم به سوگواری تو

 

سعید بیابانکی

http://uupload.ir/files/raep_شعرخط8.jpg

شعرخط7

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخ شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

مولانا

http://uupload.ir/files/i306_شعرخط7.jpg

شعرخط6

گفتند ماهی‌ ها که آب آورده ‌ای سقا
نوشیدم و دیدم شراب آورده‌ ای سقا
پیچیده ابرو! در افق عطر تو   پیچیده
گل کرده‌ای در خون، گلاب آورده‌ای سقا

 

قاسم صـرافان

http://uupload.ir/files/uuqc_شعرخط6.jpg

شعرخط5

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوای بی نوایی ست

هوای ناله هایش نینوایی ست

قلم، تصویر جانکاهی ست از نی

علم، تمثیل کوتاهی ست از نی

سرش بر نی تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال

سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکرفشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می کشاند

شگفتا بی سر و سامانی عشق

به روی نیزه سرگردانی عشق

 

قیصر امین پور

http://uupload.ir/files/u6x1_شعرخط5.jpg

شعرخط4

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده توفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد، واژه «لب تشنه» را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را, حروف را

از بس که گریه کرد تمام «لهوف» را
 

برقعی

http://uupload.ir/files/5shi_شعرخط4.jpg

شعرخط3

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود

تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

سر‌ها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

مولا نوشته بود: بیا ‌ای حبیب ما

تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌ شود

آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

مکتوب می‌ رسید فراوان، ولی دریغ

خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه ‌اش

اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یک دشت سیب سرخ به چیدن رسیده بود

باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

 

علیرضا قزوه

http://uupload.ir/files/bl5a_شعرخط3.jpg

شعرخط2

از قناعت هیچ کس بی جان نشد

از حریصی هیچ کس سلطان نشد

مولانا

http://uupload.ir/files/tuox_شعرخط2.jpg

شعرخط1

دل ز تن بردی و در جانی هنوز

دردها دادی و درمانی هنوز

هر دو عالم قیمت خود گفته ای

نرخ بالا کن که ارزانی هنوز

ملک دل کردی خراب از تیغ و باز

اندرین ویرانه سلطانی هنوز

 

امیر خسرو دهلوی

 

http://uupload.ir/files/p70m_شعرخط1.jpg

مطالب اینستاگرامی 12

#شب_یلدا
#شب_چله_عروس
#چشم و هم چشمی
#یک_ سنت_ گمشده
#جاهلیت_ مدرن
شب یلدا! دلم برایت میسوزد
چند سالی است که آنچه بودی و آنچه گذشتگانمان میخواستند باشی زیر خروارها تجملات و تشریفات گم شده است.
زیر خروارها توقع و انتظار عروس و داماد از هم
زیر خروارها به سختی افتادن و اذیت شدن
زیر خروارها کلاس گذاشتن و طبق مد روز بودن
زیر خروارها دلخوری های در دل مانده از اینکه میتونستیم این پول را برای خرج مهمتری بذاریم اما نمیتونیم.اما جرئت مخالفت نداریم.
پ.ن ۱ این چه بلایی است که خودمان سر خودمان میاوریم.
پ.ن۲ درد بیشترم از بعضی مذهبی ها و گریه کن های امام حسین است که این رسم را با همه تجملاتش به جا میاورند و از طرف مقابل هم توقع جبران دارند. دردم از آنهایی است که ادعا میکنند مولایشان علی است.
پ.ن۳یعنی یه جوانمرد پیدا نمیشه بلند شه و بگه من نمیخوام مثل همه باشم.

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 11

امروز همینطور یه دفعه ای بابام گفت سلمان رو بذار کنار من. مال خودمه. و سلمان هم تا میتونست خودش رو لوس کرد. پدربزرگ نعمت خیلی بزرگیه. تو را برای خودت دوست داره. محبت بی مزد و بی منتی که هیچ کجای دنیا پیدا نمیکنی. دعا میکنم سایه این نعمت سالهای سال بالای سر پسرم باشه

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 10

بچه ها عاشق طبیعت هستند. آب، خاک، گل، درخت، میوه و ... . چون بچه ها و طبیعت آیه و نشانه یک خالقند و با هم پیوندی جاودانه دارند. دل بچه ها توی این چهاردیواری های تکراری و کسل کننده واقعا میپوسه. هرچی بیشتر به دل طبیعت ببریم شون قطعا رشد بهتری خواهند داشت

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 9

امروز برای دومین بار فیلم "چ" رو دیدم. بعد وقتی دیدم یه نخبه علمی، جونش رو گذاشته کف دستش و تازه داره از مردم فحش هم میخوره پیش خودم فکر کردم واقعا اگه امثال دکتر چمران و دکتر حسابی ها نباشن کی میخواد فداکارانه بمونه و این مملکت رو بسازه؟؟ عموم نخبه ها که به خاطر بی مهری مسئولین و کمبود امکانات میرن

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 8

این امپراطوری های بزرگ چه آسان در یک خواب از میان میروند. خداوند چه آسان آرزوهای بزرگ بندگانش را براورده میسازد.
#اصحاب کهف
#دیالوگ ماندگار جعفر دهقان وقتی از خواب سیصد ساله بیدار شده بود.
پ.ن یکی از آرزوهای بزرگ من اینه که کل سیستم اموزش و پرورش عوض بشه. یعنی میشه یه روزی خدا نشونم بده؟

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 7

روضه به این میگن. مسجد به این میگن. مثل این روضه های مدرن، مهدکودک نداشت اما حیاطش جای بازی بچه ها بود و مسئولین مسجد هیچ اعتراضی نمیکردن. بچه ها هم بازی میکردن هم روضه میشنیدن

مشاهده ویدئو:

https://www.instagram.com/p/BLgvvwyhqm8/

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 6

عزیز دل مادر! اولین قدم های عمرت مبارک. چیزی که برای من تکراری ترین چیز دنیا شده را چقدر وقتی در تو میبینم کیف میکنم.
دعا میکنم قدم هایت همیشه در راه خیر و حقیقت باشد و همیشه در حال حرکت باشی حرکتی که خود مقصد است.

مشاهده ویدئو:

https://www.instagram.com/p/BIGHkrcA-_l

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 5

این عکس رو دختر داییم با دوربین حرفه ایش توی خونه گرفته. ما بچه مون رو اتلیه نمی بریم. نه اینکه بگیم کار بدیه اما با مد شدنش و اجباری شدنش به عنوان یه خرج غیر ضروری مخالفیم. مگه قبلا که اتلیه نبود ما کلی عکس باحال و خاطره انگیز از بچگی هامون نداریم. عکسهایی که خیلی طبیعی تر هم بود.هم ژست های طبیعی تر و هم موقعیت های طبیعی تر مثل خونه و پارک و حیاط و حوض

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 4

قربون حس کنجکاویت برم که میخوای همه جا سرک بکشی و از همه چی سر در بیاری. دلم میخواد تا جایی که میتونم همه تلاشم رو بکنم که به این حست بها بدم. از اول هم برای همین اسمت رو سلمان گذاشتم که مثل صاحب اسمت دنبال حقیقت، همه دنیا رو بگردی.

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 3

از وقتی بچه دار شدیم خیلی کارها انجام دادم که همه فکر میکنن با بچه دیگه نمیشه انجام داد.عزیز دل مادر! امشب برای پنجمین بار بردمت سینما

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 2


از وقتی فهمیدی که میتونی دستت رو به یه جا بگیری و بلند شی دیگه نمیتونی روی زمین بند بشی. خودت رو با سرعت و چهار دست و پا به یه تکیه گاه میرسونی و بلند میشی و اگه هواتو نداشته باشم بعد چند دیقه با مخ میخوری زمین. برات ارزو میکنم هر وقت فهمیدی که میتونی پرواز کنی هم همین اخلاقت رو داشته باشی

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

مطالب اینستاگرامی 1

چقدر لذت بخشه به بچه ها غذا دادن. چقدر قشنگ ملچ و مولوچ میکنند. چقدر بامزه میشن وقتی تمام صورت و لباسهاشون کثیف میشه

https://www.instagram.com/adamohavva1234/?hl=en

 

خانواده

دیروز به پدرم زنگ زدم , هر روز زنگ می‌زنم و حالش را می‌پرسم.
موقع خداحافظی حرفی زد که حسابی بغضی شدم
گفت:"بنده نوازی کردی زنگ زدی".
وقتی که گوشی را قطع کردم هق هق زدم زیر گریه که چقدر پدر خوب و مهربان است.

دیشب خواهرم به خانه‌ام آمده بود ,شب ماند, صبح بیدار شدم و دیدم حمام و دستشویی را برق انداخته‌است .
 گاز را شسته‌است , قاشق و چنگال‌ها و ظرف‌ها را مرتب چیده‌است و ....

وقتی توی خیابان ماشینم خاموش شد اولین کسی که به دادم رسید برادرم بود...
و منو از نگاه ها و کمک های با توقع رها کرد...

امروز عصر با مادرم حرف می‌زدم ,
برایش عکس بستنی فرستادم .مادرم عاشق بستنی‌ست گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم .
برایم نوشت:"من همیشه به یادتم...چه با بستنی...چه بی بستنی".

و من
نشسته‌ام و به کلمه‌ی "خانواده" فکر می‌کنم ،
که در کنارِ تمامِ نارفاقتی‌ها،
پلیدی‌ها و
دورویی‌های آدم‌ها و روزگار،
 تنها یک کلمه نیست،
بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است.

کفش ملی

نزدیک عید پدرم ما را به کفش ملی می برد .خودش از پشت ویترین انتخاب می کرد و به فروشنده می گفت اندازه سایز پای ما  بیاورد و اصلا سوال نمی کرد که این کفش را دوست دارید یا نه , فقط همیشه می گفت این کفش ها مرگ ندارد .بعدها که بزرگتر شدیم و کمی حریف پدر ,از کفش فروشی کنار شیرینی فروشی فتحی در دم پل کفش می خریدیم . یک سال نزدیک عید یک کفش زرد رنگ با پاپیون سفید از آنجا خریدم  .چقدر احساس غرور می کردم .یادم هست از صبح من و پسرعمویم همه لباسها و کفش مان را که برای عید خریده بودیم روی تخت خانه شان مرتب چیدیم و نزدیک تحویل سال ,تند تند آنها را پوشیدیم و به سمت خانه ما دویدیم و به خانه ما نرسیده , پاپیون کفش کنده شد ...
عاشق عید بودم . بوی عید را دوست داشتم . بوی شیرینی ها ,بوی عود و بوی سبزی پلو ماهی مادرم و سفره ای که اولین روز عید پهن می شد و همه فامیل دور آن می نشستند  ...
چرا فکر نمی کردیم شاید این روزها تمام شوند ؟ چرا انقدر خاطرمان جمع بود ؟ چرا مواظب لحظه ها نبودیم ؟چرا خوشبختی را عمیق نفس نکشیدیم ؟ که امروز مجبور نباشیم فقط چنگ بیندازیم به گذشته ها ,خیره شویم به آن و زندگی کنیم با آن ...
از کودکی به نوجوانی و جوانی راهی نیست اما همراهانت همیشگی نیستند .در فراز و فرود راه ,خیلی ها را از دست می دهی  ...
در یک پاییز سرد , پدر را به دست خاک سپردیم و خودمان را به دست روزگار  ...رفت بدون اینکه بگوید با شکسته های قلبمان ,بعد از او , چه کنیم  .ما در همین از دست دادن ها بزرگ شدیم , پخته شدیم ,ساخته شدیم .
پدر رفت و من امروز بعد ازگذشت این همه سال , می خواهم بنویسم فقط کفش ملی نیست که مرگ ندارد ,عشق هم مرگ ندارد ,بعضی خاطرات هم مرگ ندارد بعضی قلبها و بعضی آدمها  ...بعضی آدمها همیشه در ما زنده اند .

وزن برکت

خدابیامرز باباجونم خیلی نورداشت ...
گاهی انسانی بزرگ اس و این بزرگی خواسته یا ناخواسته براش سبب شهرت اس .
ولی یه آدمای نابی هستن که در عین گمنامی بزرگند و در عین بزرگی گم نام ...
باباجونم از این دسته بود . همیشه اینقدر ساکت و آرام از کنارمان رد می شد که که کلا فراموشش کرده بودیم .
باباجون هم کاسب بود و هم کشاورز ...
کاسب بود ، منتها نه از این حالایاش که همه جوره تو فکرن چیطوری خرا رنگ کنن جا قناری بفروشن ، از اون کاسبا بود که تو مدرسه جده کوچیک بازار مکاسب و لمعه خوندن ، باباجون هر جیبش یه قصه داشت ، یه جیب داشت که حسابای مشترک مزرعه توش بود و یه کبریت برا روشن کردن آتیش تو مزرعه یه جیب هم داشت که پولا شخصی توش بود با یه کبریت دیگه که سیگار خودشا باش روشن می کرد ، یه جیب هم داشت الا جیبای دیگه ، صبح به صبح که می رفت بره سر کار ، چندتا اسکناس از جیب شخصیش می ذاشت تو این جیب ، جیب باباجون معروف بود تو بازار ، یه زا کاسب و غنی بودن که پول توش می ذاشتن و یه زا هم مستحق بودن که ازش پول بر می داشتن ...
من یه بار هم ندیدم باباجون پول جیبشا چک کنه ، یا به کسی بگه کم ورداشتی یا زیاد ...
یه بار کلاس دوم ابتدایی که بودم و تازه با وزن و ترازو آشنا شده بودم ، رفتم دکون باباجون ، ترازو را که نگاه می کردم می دیدم یه مهره درشت انداخته طرفی که جنس می ذاره ، منم خوشحال که سوتی ازش گرفتم بهش گفتم ، باباجون اینکارت اشتباهه ، وزن جنس خراب میشه ،بهم گفت بابا این وزنه برکتشه ...
گفتم آخه باباجون ، خانم معلممون گفته اینکار درست نیست ، وزنه برکت دیگه چیه ...
گفت بابا کلاس چندی ؟
گفتم دوم
گفت این درس مال چند سال دیگه ات اس ، وقتی مرد شدی می فهمی وزنه برکت چیه ...
باباجون هفت هشت سالی هست مرده ، دلم براش تنگ شده ... می خواهم بهش بگم باباجون بزرگ شدیم ولی هنوز معنی وزن برکت را نفهمیدیم ...

ساده زیستی شیرین

به طور کلی تشویق به ازدواج و ساده زیستی و این جور چیزا واقعا نیازمند اینه که در کنارش روی پشتوانۀ فکری این چیزا هم کار بشه. این که همه رو تشویق کنیم به ازدواج، بدون کار کردن روی پشتوانۀ فکری ماجرا، نتیجش رو در بالا رفتن آمار طلاق خواهیم دید. واقعا لزومی نداره تشویق و تبلیغ ما باعث شکل گیری زندگی هایی بشه که ساده شروع کردن اما الان اصلا خوشبخت نیستن یا از شروع سادۀ زندگی خوشون پشیمان هستن.

ساده اما شیرین
«بوجود آوردن تمایل به ساده زیستی در مردم» تفاوت داره با «قانع کردن مردم به زندگی ساده ای که دارن». اصلا چرا وضع این طوری شده که ما باید ساده زیستی رو تبلیغ کنیم؟ چرا فرهنگ تجمل بدون این که بهش سفارش شده باشه الان سبک زندگی خیلی ها شده؟ دلیلش این می تونه باشه که مردم حسرت زندگی ساده و شیرین رو نمی خورن؟ اصلا زندگی ساده و شیرین سراغ ندارن. اصلا ندیدن تا حالا. مردم چطور می تونن به چیزی تمایل پیدا کنن که تاحالا ندیدن؟ بنابر این اون قسمتی از جامعه که زندگی ساده ای دارن، نقش تبلیغی خودشون رو بازی نمی کنن که این هم دلیل جالب تری داره. دلیلش اینه که توی جامعه بیش تر، اخبار افراد مشهور پخش می شه و این افراد مشهور عمدتا یا اعتقادی به زندگی ساده ندارن یا عملا زندگیشون ساده نیست و تلقین می شه به جامعه که موفقیت و خوشبختی همیشه همراه است با زندگی مرفه. این جاست که اهمیت وظیفۀ افراد معتقد و شاخص در بین مسئولین و هنرمندان و اساتید و همه کسایی که ممکنه اخبار زندگیشون یه جوری منعکس بشه، مشخص می شه. وقتی الگوهای موفقیت یه جامعه خودشون عملا نمی تونن ساده زندگی کنن اون وقت جوانی که اول زندگیش هست رو بین دو راهی موفقیت یا ساده زیستی قرار می دن. و البته هیچ کس از موفقیت بدش نمیاد. بنابر این اگه کار فرهنگی می شه حتما باید سبک زندگی افراد شاخص اشرافی، به چالش کشیده بشه و باید این موضوع رو جا انداخت که این ها نمی تونن الگو باشن.

پرتوقع یا طلبکار
تو تبلیغ شروع سادۀ زندگی نباید این طور جا بیفته که آقایونی که جهیزیۀ سنگین نمی خوان یا خانم هایی که شرط های سنگین نمی ذارن، آدم های قهرمانی هستن! تو را به خدا از این ها قهرمان نسازید. این ها تازه شدن آدم های نرمال چرا که اونایی که این چیزا رو می خوان آدم های غیر عادی و مشکل داری هستن. هیچ جا (تا جایی که بنده اطلاع دارم) توی شرع نگفته جهیزیه به عهده خانواده خانمه بنابر هر کسی که خانواده ای رو روی این موضوع سرزنش کنه، در واقع خودش رو زیر سوال برده. با تبلیغ ساده زیستی نباید یه آدم «تجملاتی» رو تبدیل کرد به یه آدم «ساده زیست طلبکار»! زندگی با یه آدم تجملاتی سخته اما زندگی با یه آدم طلبکار هم قطعا شیرین نخواهد بود. این که یه آقایی جهیزیه نمی خواد نباید حلوا حلواش کنی که چقدر شما مرد هستی و چقدر شما انسان هستی. چون که همین این آقا رو توهم ور می داره که من چقدر خوبم! حالا که خوبم پس توقع دارم همسرم هم مثل خودم خیلی خوب باشه. بعد می بینی که (به خاطر همین انتظارها) تو زندگی دچار مشکل می شن و می شن مثالی از کسایی که زندگی رو ساده شروع کردن و بعدش طلاق گرفتن یا الان اصلا خوشبخت نیستن و این یعنی تبلیغ های ساده زیستی همش کشک. همین طور برای خانم هایی که قبول کردن ساده زندگی کنن، اون ها رو هم نباید حلوا حلوا کرد. منتی بر سر کسی نیست. شما اگه سبک زندگی ساده رو به عنوان راه رسیدن به بهشت برای خودت انتخاب کردی دیگه توجیهی نداره که منتش رو سر دیگران بذاری. بنابر این نباید فضای تبلیغ ساده زیستی این باشه که: «ای جوان ها از ساده شروع کردن زندگی خجالت نکشید» بلکه باید این باشه که: «ای جوان ها بشتابید به سوی شیرینی ها و برکات ترویج فرهنگ ساده شروع کردن زندگی» شما با این کار یه جامعه رو نجات دارید می دید و دیگرانی که این کار رو نکردن خودشون رو از ثواب این کار محروم کردن. برای اونا هم دعا کنید :)

(کلا هر وقت تو زندگی مشترک کسی فکر کرد همسر خیلی خوبیه و خیلی برای خانوادش داره تلاش می کنه شاید بد نباشه که به خودش یاآوری کنه که پنگوئن ها هم برای زندگی مشترکشون خیلی تلاش می کنن. بنابر این شما تازه شدی یه پنگوئن خوب. بنابر این خواهشا طلبکار نباش)
 
آب همان آب است و نان همان نان اما...
تشویق به «ساده زیستی» باید همراه باشه با «مقاوم سازی فرهنگی». ساده زیستی قطعا سختی هایی داره. هر چقدر ساده تر، سختی ها هم بیش تر. اما این به این معنا نیست که برای فرار از سختی ها بریم تو بغل رفاه و اشرافیت! چرا که اون ها هم درگیر سختی های خاص خودشون هستن. «تمنا و آرزوی زندگی مرفه برای فرار از سختی ها» به همون اندازه اشتباهه که «تبلیغ ساده زیستی با نشون دادن مشکلات خانواده های مرفه» اشتباهه. زندگی ساده سخته. زندگی مرفه هم که می گید سخته. پس راه حل چیه؟ راه حل اینه که اول شما به این سوال جواب بدی که چرا اینقدر از «سختی» فراری هستی؟ چرا این قدر از «سختی» می ترسی؟ بهتر نیست اصلا به سختی فکر نکنی؟ به جاش بیا به «وظیفه» فکر کن. ببین وظیفت چیه؛ همون رو انجام بده. اگر هم سخت بود مشکلی نیست چون اجرش رو بهت خواهند داد. پس تو ضرر نمی کنی. همین برات کافی نیست؟ اگه احساس وظیف کردی باید به دلایلی زندگیت رو ساده شروع کنی، ساده شروع کن. این طور می گن که اگه رفتی دنبال وظیفه، در حدی که لازم داری برات اسباب رو فراهم می کنن. البته تضمینی نیست که سختی نکشی اما سختی هات معنادار می شن. بنابر این سختی برای همه هست فقط این وسط بعضی ها سختی می کشن و سودی نمی برن (چه مرفه، چه فقیر) و بعضی ها سختی می کشن و رشد می کنن. پس این روش که همیشه از سختی فرار کنیم، درست نیست. بلکه بعضی وقت ها کفیه که اون رو معنادار کنی.
 
در این قسمت مشکل ساده زیستی و یا تجمل نیست. مشکل اصلی، زندگی های بی معنا و بی هدف هست. با نیت دادن به کارهای ساده روزانه مثل آشپزی و کار و درس خوندن، اون وقت همه چی عوض می شه. اون وقت سختی های این کارها قابل تحمل تر می شه. اون وقت دیگه نیازی نداریم دیگران از ما تشکر کنن. برای مثال تفاوت می کنه شما برای موفق شدن، درس بخونی یا «برای پول درآوردن و مستقل شدن از دیگران» یا «برای مفید بودن برای جامعه» یا «برای علاقۀ شخصی به علم» یا «برای کمک کردن به تنها نظام اسلامی کرۀ زمین و الگو شدن این مدل برای دنیا و نجات همۀ آدم ها!» این تصمیم ما هستش که به کارهامون معنا می ده و این یه راه مقاوم سازی می تونه باشه. کسی که زندگیش معنا داشته باشه هیچ وقت حسرت زندگی بی مفهوم دیگران رو نمی خوره. شما می خواید شروع زندگی با شکوهی داشته باشید، کسی با این مخالف نیست. خُب چرا این شکوه رو با معنا دادن به سبک شروع زندگی خودتون، بوجود نمیارید؟  این جور آدم ها هستن که اگه موفقیت چشم گیر دست پیدا کنن می تونن تبلیغ خوبی برای چیزهایی مثل ساده شروع کردن زندگی باشن، حتی اگه تعدادشون کم باشه.
بنابر این لزومی نداره دغدغه این بشه که با کار فرهنگی ما همه رو هر جور که شده مجاب کنیم که ساده زندگی رو شروع کنن بلکه کافیه که هدف گیری صحیحی داشته باشیم. مثلا بیایید گیر بدید پویشی بین مسئولین راه بیفته که این مطالبه بوجود بیاد که اونا مراسم های اشرافی و پرخرج برای بچه هاشون نگیرن. این بشه یه ارزش. همون جور که امروزه خیلی این مسئولین توی صحبت هاشون (حالا یا واقعا اعتقاد دارن و یا ...) یه خط در میون صحبت خودشون رو ارجاع می دن به صحبت های آقا، این هم بشه یه شاخص که معلوم کنه مسئول عزیز ما چقدر به مبانی انقلاب پایبنده. یا از فلان نامزد انتخابات فقط نخواید قیمت ماست و پنیر رو بیاره پایین. ازش بخواید برای فرهنگ مملکت هم کاری کنه و مثلا قول بده تو زندگی شخصیش به عنوان یه الگو، اهل ریخت و پاش کردن نشه! بنابر این باید تصمیم گیری بشه که اولویت جامعه هدف یه مستند اصلا چه کسایی باشن. بعضی وقت ها انتخاب های هوشمندانه و هدف دار مثل یه «موشک نقطه زن» خیلی کارامدتر از حرکت های کلی و عمومی هستن.

 

مطلب آخر
رویکرد هر کار فرهنگی در این زمینه نباید این باشه که «مردم خجالت نکشید از برگزاری ساده مراسم» بلکه باید طوری باشه که کسایی که دنبال شروع سادۀ زندگی هستن، به این کارشون افتخار کنن در غیر این صورت بعدا پشیمان خواهند شد و این آدم های پشیمان تشویق خوبی برای دیگران نخواهند بود.

 

حسین نریمانی راد

تولید علم منوط است به اصلاح روش آموزش

به نظرم حداقل سه جور می شه علم رو آموزش داد. مخصوصا در علوم مهندسی و ریاضی:

یکی همون روش کلاسیک همیشگی است که ابتدا از مفاهیم و تعاریف شروع کنیم، بعد روابط رو بگیم و بعد مثال و تمرین و ... . در این روش در بهترین حالت علم تدوین شده موجود را می آموزیم. روش آموزش جاری در آموزش و پرورش فعلی و حتی آموزش عالی چنین است.

روش دوم که کمی خلاقانه تر است این است که از مثال و مصداق شروع کنیم و از مسئله به تعریف برسیم. در این روش علت یادگیری علم هم مورد توجه قرار می گیرد و از روش اول بهتر است اما هنوز کم است.

اما در روش سوم تاریخ آن علم و این که آن علم از کجا شروع کرده و به کجا رسیده مد نظر قرار می گیرد. به نظر من اگر می خواهیم علمی که آموزش می دهیم دنباله دار شود و به تولید علم هم بینجامد مهمترین چیز تاریخ آن علم است. این که مردمان گذشته چه برشان گذشته که به این رسیدند که باید به این علم بپردازند و چطور پرداختند و مفاهیم و روابط چطور ابداع یا کشف شدند تا علم به اینجایی که ما می شناسیم رسید، شرط لازم برای ادامه دادن آگاهانه آن رشته علمی است. برای ساختن راه پیش رو باید مسیر گذشته را به خوبی دید.

این مجملِ آن مفصلی است که حالا حالاها باید به آن پرداخت.

تولید علم

جیوگی

مستند ترکیبی جیوگی با اجرای میلاد دخانچی برنامه ای است که در روزگار فقر دیالوگ و اندیشه خیلی می چسبد. چقدر نیاز داریم به چنین برنامه هایی. به قول مجری اش فقط یک برنامه زمان پرکن نیست. تمرین گفتگو است. کاش مهمانانش را رودررو یا دورتادور می نشاند نه پشت سر هم. به هر حال دمشان گرم!