ترک چای!
چرا نمی تونم چای رو ترک کنم؟ اگه قصد کنم ولی نتونم چای رو ترک کنم خیلی از خودم می ترسم. فقط بحث چای نیست. خیلی ضعیف شده ام. شاید هم راه داره و من بلد نیستم. فقط که اراده نیست؛ روش هم مهمه. به هر حال باید فکری برای خودم بکنم.

چرا نمی تونم چای رو ترک کنم؟ اگه قصد کنم ولی نتونم چای رو ترک کنم خیلی از خودم می ترسم. فقط بحث چای نیست. خیلی ضعیف شده ام. شاید هم راه داره و من بلد نیستم. فقط که اراده نیست؛ روش هم مهمه. به هر حال باید فکری برای خودم بکنم.

شب وصل است و تبِ دلبری جانان است
ساغر وصل لبالب به لب مستان است
در نظر بازیشان اهل نظر حیران است
گوئیا مشعله از بامِ فلک ریزان است
چشم جادوی سحر زین شب و تب گریان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع
مرحوم کربلایی محمود بهجت (پدر آیت الله بهجت)

فانوسهای اشک
ای اهل حرم میر علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
ای همسفـران مـاه بنـی هاشمیان کو؟
آرام دل و دیده و آرامش جان کو؟
آیینهی عشق از پی دیدار نیامد
علمدار نیامد علمدار نیامد
دلهـای پریشـان شـده شیرازه ندارد
گنجـایش انـدوه و غـمِ تازه ندارد
دل خون شد و مجنون شد و دلدار نیامد
علمدار نیامد علمدار نیامد
آن گل که چمن عاشق بوسیدن او بود
آن ماه که ما را هوس دیدن او بود
صد بار به ما سر زد و این بار نیامد
علمدار نیامد علمدار نیامد
برگـرد عمـو! دل هـوس آب نـدارد
امشب بـه خدا دیدهی ما خواب ندارد
ای پردگیـان محـرم اسـرار نیامد
علمدار نیامد علمدار نیامد
محمدجواد غفورزاده (شفق)

ازل برای ابد مُلک لایزالش بود
چه فرق میکند آخر که چند سالش بود؟
حریم عرش خدا بود سقف پروازش
تمام وسعت عالم به زیر بالش بود
وجود خون خدا را به شیر خود پرورد
بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود
پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
چراغ کوچه شب قامت هلالش بود
زمینِ شبزده را رشک آسمان میکرد
اگر فزونتر از آن خطبهها مجالش بود
امید مهدی نژاد
ندیده ام لب خشکی به آبداری تو
هزار آینه مبهوت بی شماری تو
هزار بادیه مجنون نی سواری تو
بهار آمده با لاله های سینه زنش
پی زیارت باغ بنفشه کاری تو
هلا که جمع نقیضین بوسه و عطشی
ندیده ام لب خشکی به آبداری تو
چه جای نغمه در این روزگار یأس مگر
به روی دست تو پرپر نشد قناری تو؟
هم او که نامه برایت نوشت, با خنجر
ببین که آمده از پشت سر به یاری تو
دریغ, کاری از این طبع مرده ساخته نیست
به جز شمردن گلزخم های کاری تو
به ما مخند که جای گریستن بر خویش
نشسته ایم دمادم به سوگواری تو
***
به کدامین گناه؟
فراز منبر نی قرص ماه می بینم
خدای من نکند اشتباه می بینم
بتاب یوسف من بوی گرگ می شنوم
بتاب راه دراز است و چاه می بینم
نظاره می کنم از راه دور، سرها را
جوان و پیر و سفید و سیاه می بینم
به آیه های کتاب غمت که می نگرم
تمام را "به کدامین گناه " می بینم
به احترام سرت سر به مهر می سایم
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم
سعید بیابانکی
سقا
گفتند ماهیها که آب آوردهای سقا
نوشیدم و دیدم شراب آوردهای سقا
پیچیده ابرو! در افق عطر تو پیچیده
گل کردهای در خون، گلاب آوردهای سقا
رفتی بپرسی: آخرین پیمان عاشق چیست؟
پیداست از چشمت جواب آوردهای سقا
روشنتری از هر شبِ دیگر، مگر این بار
از برکهی مهتاب آب آوردهای سقا؟
یک آه از تار دلت، از نالهی نیها
تا پردهی اشک رباب آوردهای سقا
چون ماه در منظومهی آغوش خورشیدی
ماهی که داغ آفتاب آوردهای سقا
خون میرود، ... اما بیا یک گام اینسوتر
حالا که تا این بیت تاب آوردهای سقا
یک شورهزار شعر میبینی و دیگر هیچ
آبی برای این سراب آوردهای سقا؟
قاسم صرافان
امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود
امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود
امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا می شود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود
امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود
امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها، گم گشته پیدا می شود
امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود
امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود
امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود
امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود
امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود
امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود
امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود
ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود
حبیب الله چایچیان (حسان)
خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن
خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن
نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است
نوای نی نوای بی نوایی ست
هوای ناله هایش نینوایی ست
نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل بیماری سنگ
قلم تصویر جانکاهی ست از نی
علم، تمثیل کوتاهی ست از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد
دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز
چه رفت آن روز در اندیشه نی
که این سان شد پریشان بیشه نی؟
سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری
پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت غم دیرینه او
غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست
دلش را با غریبی آشنایی ست
به هم اعضای او وصل از جدایی ست
سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال
ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد
سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟
گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی
چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی
اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می کشاند
سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند
شگفتا بی سر و سامانی عشق
به روی نیزه سرگردانی عشق
ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست
قیصر امین پور
سرنیزه
ماندم که چه حکمتی است در سرنیزه
قرآن و علی، حسین و سر، سرنیزه
صفین شده دوباره، حالا رفته
قرآن سر ِ حسین بر سرنیزه
جلیل صفربیگی
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده توفان واژه هاست
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد، واژه «لب تشنه» را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشیداز بس که گریه کرد تمام «لهوف» را
سید حمیدرضا برقعی
روز چهل و نهم:
روز از نو روزی از نو. دوباره برنامه پادگان از رژه و آمار و بشین پاشو و ... از سر گرفته شد. روند بی انضباطی ها ادامه دارد و به نظر می رسد کنترل به نوعی از دست بعضی اراشد خارج شده است و به فشار بیخود و گیر دادن های الکی روی آورده اند. البته این سیاست شان نه تنها کارگر نیست، بلکه سربازها را روی دنده لج انداخته است تا بیشتر دودر کنند و جیم بزنند. دور از انتظار هم نیست. آخر آمده ایم «آموزشی اجباری»! دیروز آخرین جلد «ابله» هم تمام شد و کتابی با موضوع «سکولاریسم» را از کتابخانه گرفتم و شروع کردم.
روز پنجاهم:
این روزها که نزدیک پایاندوره می شویم بی نظمی و بی انضباطی بیداد می کند. تقریبا همه موبایل هایشان را رو کرده اند و سر پریزها برای شارژ گوشی نوبت می گیرند. ورق بازی می کنند، سیگار می کشند، جیم می زنند، موقع غذا زرنگ بازی در می آورند و توی صف می زنند، دوغ و میوه و ماست و غذا گلابی می کنند و خلاصه «خلاف ملاف» باقی نگذاشته اند. البته آن رفتار فرماندهان و اراشد چیزی بهتر از این را هم به بار نمی آورد. با خودم حساب می کنم که هیچ کس به اندازه ناظم نمی تواند نظم را بی اعتبار کند. اجباری بودن کل دوره و دسته جمعی بودن تنبیه ها هم بی تاثیر نیست. نمی دانم اینجا «ولاتزروا وازره وزر اخری» حاکم است یا آیات عذاب قوم ها. به هر حال «و ما ظلمناهم و لکن کانوا انفسهم یظلمون». یکی از بچه ها می گفت" «قبل از سربازی فکر می کردیم درسته که خدمت هیچی برامون نداره، ولی خوبیش اینه که یه کم اضافه وزن مون کم میشه، سیگارو ترک می کنیم و دیگه نمازامون قضا نمی شه. ولی ای دل غافل! همه اش برعکس شد.»