سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت)- 5: سرباز و تربیت؟!

روز دوازدهم:

عواقب درگیری دیشب همه گیر می شود و کل گردان بعد از صبحگاه تنبیه می شویم. بشین پاشو و شنا برای مایی که خودکار سنگین تری چیزی بوده که در عمرمان بلند کرده ایم، انصافا سخت است. ضمن این که هر سه گروهان لباس پلنگی و همچنین گروهان لباس آبی را برای آخر هفته لغو مرخصی می کنند. همه غرولند می کنند که دعوای سه چهار نفر چه دخلی دارد به 350 نفر؟ پیش خودم حساب می کنم این چه نوع تربیت است و تربیت درست اصالتا فردی است یا جمعی یا هردو؟ به هر حال تربیت نظامی بیشتر جمعی است و کمتر اقتضائات شخصی در آن دخیل است. یک موضوع دیگر هم ذهنم را مشغول کرده است. چرا محیط سربازی آدم ها را بددهن می کند؟ دانشجوی کارشناسی ارشد با نزاکت دیروز چطور رکیک ترین الفاظ را بی محابا از دهانش خارج می کند و در محیط بدون ارشد احساس آزادی لفظی کامل می کند؟

روز سیزدهم:

جمعه است و پس از صبحگاه و یکی دو سخنرانی کوتاه، یک اتوبوس از سربازان گروهان ما را به قید قرعه می برند نماز جمعه. بچه ها هم به شوق دیدن شهر و آدم هایی بدون لباس نظامی ثبت نام می کنند. برنامه امروز کمی از روزهای دیگر سبک تر است. بچه ها هم کم کم دارند نظم را یاد می گیرند. امروز اولین روز آفتابی شدن خورشید بود و امیدوار شدیم لباس های روی بندمان کمی بخشکد. عصر جمعه آن هم در شهر غربت غم بر غم است. یا غریب الغرباء. دلم هوای خانه کرده اساسی. هیس! چه صداییه؟ «... سرباز وظیفه سیدعلی ثابتی هرچه سریعتر جهت تلفن به دفتر گردان آموزشی...»

ادامه دارد...

سرباز و تربیت؟!

بادکنک

بنگ!

-        اِ ... .

-        ترکید.

-        نمی خوام. چرا ترکید؟

-        خب بادکنکه دیگه می ترکه.

-        نمی خوام. اِ... زن دایی چرا ترکید؟

-        متین جان! بادکنک رو اگه زیادی باد کنی می ترکه خب.

-        بازم برام میخری؟

-        آره عزیزم. اگه بچه خوبی باشی فردا یکی دیگه برات می خرم.

-        اون وقت اونم می ترکه؟

-        آره. اونم بالاخره می ترکه.

-        اِ ... . نمی خوام. پس چرا مال مهسا نمی ترکه؟

-        اونم می ترکه. بادکنک مهسا هم می ترکه. مال ستایش هم می ترکه. اصلا همه بادکنک­های دنیا می­ترکن!

-        ولی من یه بادکنک می خوام که هیچ وقت نترکه!

 با بادکنک در اوج!

سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت)- 4: هَگ - هاپ - هِگ

روز دهم:

هگ هاپ هگ* ... هگ هاپ هگ ... گروهان! ایست ... از نو فرمودند ... سپاس جناب ... گروهان! خسته نباشید ... نصر من الله و فتح قریب ... گروهان! یک ضرب، یک صدا ... بشینند ... برپا ... کل گردان! درجا، قدم ... از نو ... بیا روی پنجه ... درجا، قدم ... رو ... از راست نظام بگیر ... صفت به هم نخوره ... هگ هاپ هگ ... هگ هاپ هگ ... هگ هاپ هگ ... روحیه؟ ... عالیه ... روحیه ... عالیه ... کی خسته است؟ ... دشمن ... کی خسته است؟ ... دشمن ... هگ هاپ هگ

روز یازدهم:

امروز بالاخره باران قطع شد اما هنوز از آفتاب خبری نیست. از دیشب شده ام یکی از مسئولین نظافت محوطه. فصل پاییز است و برگریزان. هرچقدر جارو می کنیم باز کم است. کیفیت غذا کمی بهتر شده و با اراشد دسته کم کم رفیق شده ایم. سرگرد ظفری که فرمانده گروهان ما است٬ هنوز مرخصی است و ما هنوز ندیده ایمش. ارشدمان یاوری نامی است که خودش یکی از آمورش دیده های یک دوره قبل از ما است. شب در غذاخوری یک درگیری لفظی بین مسئولین غذاخوری و چند نفر از لباس آبی ها پیش آمد که احتمالا باید فردا منتظر عواقبش باشیم.

* هَگ٬ هاپ٬ هِگ همون یک٬ دو٬ سه نظامی است.

ادامه دارد...

رژه- هگ هاپ هگ

رمز

می خواستم با "تلفن بانک" پرداخت کنم. "گوشی" رو که برداشتم یادم افتاد رمز می خواد. رمزش یادم نبود. گفتم "اینترنتی" بهتره. رفتم سراغ "کامپیوتر". اما رمز "ای دی اس ال" چند بود؟ گفتم ولش کن. با "دیال آپ" وصل می شم. اما "اینترنت بانک" هم رمز می خواست و من فراموش کرده بودم. اصلا بذار با همون "عابر بانک" بدم. تا اومدم راه بیفتم از خودم پرسیدم: رمز "کارت" چند بود؟ دیگه بی خیال "قبض" شدم. ولو شدم پای "ماهواره". تازه یادم افتاد زنم بعضی "کانال ها" رو قفل کرده. اما رمزش چند بود؟ گفتم زنگ بزنم از زنم بپرسم. "موبالم" رو از "شارژ" درآوردم. روشنش که کردم رمز می خواست. یادم نبود. به خودم گفتم "دوباره چم شده؟" یهو یادم افتاد. دفعه قبل که رمزها رو قاطی کرده بودم، همه رو تو یه فایل "زیپ" نوشته بودم.

وای خدای من! این آخرین شانسمه. رمزش چند بود؟

رمز

چراغ قرمز

اولین بار بود که می دیدم همه ماشین ها پشت چراغ قرمز سر کانال ایستاده اند.

خوب که دقت کردم دیدم یکی از آن ها ماشین پلیس است!

چراغ راهنمایی رانندگی

کامل گرایی

خانم یا آقای کامل گرا!

تو باید بدانی هر روز که می گذرد 24 ساعت دارد و تو اگر بتوانی حتی در یک لحظه از این 24 ساعت کاری انجام دهی٬ بدان که بار خود را از آن روز بسته ای و دین خود را نسبت به آن روز انجام داده ای. چرا فکر می کنی روزی خوب است که هر لحظه اش خوب و مفید باشد؟ چرا روزی که تمام لحظاتش باب میل تو نیست نزد تو بی ارزش است؟ باور کن آن روزی که تو بتوانی یک لبخند بر روی لبان مادرت بنشانی هم روز خداست. باور کن آن روزی که تو یک کلمه بر معرفتت افزوده می شود هم روز خداست. آن روزی که با خانواده ات به تفریح می روی٬ آن روزی که به همسرت لبخند می زنی٬ آن روزی که دست دوستت را می گیری٬ آن روزی که به همسایه ات نان قرض می دهی٬ آن روزی که تمام شرایط مهیا است تا دروغ بگویی٬ اما نمی گویی٬ آن روزی که پشت سر کسی که چند روز پیش پشت سر تو حرف زده٬ حرف نمی زنی٬ آن روزی که یکی از 17 رکعت نمازهای روزانه ات را با خلوص می خوانی٬ آن روزی که دو جمله از یک کتاب را می خوانی و لذت می بری٬ آن روزی که یک فیلم خوب می بینی یا یک موسیقی خوب گوش می دهی٬ آن روزی که یک آیه قرآن می خوانی و معنی اش را می فهمی٬ تمام این روزها روز خدا هستند. هر روزی که یکی از هزاران کاری را که می توانی انجام دهی٬ انجام دهی٬ آن روز بهترین روز دنیاست و تو باید آن روز از خودت راضی باشی و جلوی آینه به خودت لبخند بزنی و آخر آن روز به خودت جایزه بدهی و آن جایزه چیزی نیست جز اینکه به خودت بگویی: "بخواب عزیزم! با آرامش بخواب. امروز خدا از تو راضی است."

کامل گرایی

آتلیه

ظاهرا قبلنا نیازی به آتلیه نبود، یه نفر از آشناها با یه دوربین میومد و چند تا عکس می گرفت که بعدها می شد خاطره. خیلی هم قشنگ بود و کیف می کردیم و نیازی هم به چیز دیگه ای نداشتیم. آلبوم عکس بابا و مامانت یا بزرگترهای فامیل رو که باز کنی و عکس های عروسیشون رو ببینی منظورم رو میفهمی. خیلی طبیعی بود و پر خاطره. اما یه عده خرپول که نمیدونستن پولشون رو چطوری خرج کنن٬ کم کم یه رسم غلط رو جا انداختن به نام آتلیه. اولش نیاز نبود٬ تفنن بود. اما کم کم تبدیل شد به نیاز.

آتلیه دارها هم که ماشالا پول خون پدرشون رو میگیرن. در صورتی که همون عکس ها رو بدون آتلیه شاید به قیمت یک دهم یا یک بیستم میشه با یه دوربین خوب معمولی و یه نفر از آشناها که عکاسیش بدک نباشه گرفت. حالا دیگه دارا و ندار هم خودشون رو ملزم میدونن حتما برن آتلیه. حتی اگه پولشو نداشته باشن و مجبور باشن قرض کنن. مقروض بودن هم که می دونی٬ کلی روح و روان آدم رو از بین می بره.

جالب تر اینه که یا یه عکاس مرد میاد ازتون عکس میگیره و تو تموم وقت نگران لباس و آرایش خانومتی یا اگه زن باشه اصلا ابایی نداره بهت دست بزنه و بهن پوزیشن بده. ضمن این که بعضی فیگورهایی که مجبورتون میکنن بگیرین اصلا جالب نیست. حالاتیه که زن و مرد توی خلوت خودشون باید تجربه کنن نه جلوی دوربین.

بعد هم ور می دارن این عکس رو با فوتوشاپ از این رو به اون روش میکنن. این که دیگه عکس تو نیست. یه مانکنه با لبخندی مصنوعی و فیگوری به سبک هنرپیشه های هالیوود. توی عکس با فوتوشاپ حتی دماغتم عمل میکنن! خلاصه وقتی عکس رو میبینی خودت نیستی.

بعد هم همش حول داری این عکس رو که تو اتاق خوابتون می ذارین یه وقت چشم غریبه بهش نیفته.

راستش آلبوم آتلیه فقط به این درد میخوره که وقتی کسی میاد دیدنتون آلبوم رو بیاری جلوش و کلی قیافه بگیری و نشونش بدی و بگی کلی هم هزینشو دادم و بعد هم بندازیش تو کمد تا خاک بخوره.

این عکسهای مصنوعی آتلیه با این تعداد و هزینه٬ بیشتر برای زن و شوهرهایی خوبه که تنها خاطرات خوش زندگیشون همون شب عقد و عروسیشونه و مجبورن این همه عکس رو به عنوان سند و خاطره نگه دارن تا ناخوشیهای زندگیشون رو جبران کنه٬ نه زوج هایی که زندگیشون پره از خاطرات خوش و موندگار.

مردان سیب زمینی

سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت) 3: تشویق برای یکی، تنبیه برای همه

روز هشتم:

امروز برای اولین بار تنمان به تن تنبیه خورد. کل گروهان یک به علت بی انضباطی یکی دو نفرمان تنبیه خوبی شدیم. در نظام قاعده است که "تشویق برای یک نفر، تنبیه برای همه". پیش خودم فکر می کنم چقدر درست است این اصل؟ "تنبیه برای همه" طبق سنت الهی گاهی برای بعضی اقوام اتفاق افتاده٬ اما در شرایط خاص و ناامیدی خدا از آن قوم.

کم کمک دل تنگ خانواده و دوستان شده ام، هرچند دوستان جدیدی هم پیدا کرده ام.

روز نهم:

امروز افسر نگهبان جدیدی داشتیم که روشش با بقیه متفاوت بود. نظم را جور دیگری مطالبه می کرد و با سربازان به سبک خودشان (18+) حرف می زد! می گفتند دو بار تا به حال خلع درجه شده به خاطر همین حالت خاصش. گرچه چنین سبکی در نظام غریبه است اما گویا مطالبه نظم به این روش بهتر جواب می دهد. افسر نگهبان به سربازها حال می دهد و آن ها به او!

گردان دو سری سرباز آموزشی دارد. سه گروهان سرباز لباس پلنگی و یک گروهان لباس آبی. لباس آبی ها زیر دیپلم اند و لباس پلنگی ها درسخوانده. ما لباس پلنگی های گروهان یک تازه درسخوانده ترها هم بودیم. اما در صبحگاه امروز باز هم کلی گیج بازی در آوردیم و ارشدمان را جلوی ارشدش خجالت دادیم!

با یکی دو نفر از عزب های هم آسایشگاهی در مورد ازدواج گپ خوبی زدیم. شاید تفریح سالم سربازی همین گپ زدن ها باشد. از شهرهای مختلفیم. سنی هم داریم. آشنا شدن با بچه های هم آسایشگاهی شناخت خوبی است از مردم ایران و این خودش توفیقی است اجباری در اجباری*!

ادامه دارد...

* قدیما به سربازی می گفتن اجباری!

لباس پلنگی

سربازنگاشت (وقایع نگاری شصت روز خدمت)- 2: گردان، گروهان، گروه دان!

روز ششم:

امروز ظهر در ترمینال مشهد پیاده شدم در حالی که هوا کاملا متفاوت از اصفهان است. برای اولین بار در مسافرت نماز کامل می خوانم و راهی حرم می شوم. زوج های جوان و کودکان خردسال حرم که بازیگوشی می کنند و دائم زمین می خورند بیش از همه چیز توجهم را جلب می کنند. پس از دو ساعتی زیارت راهی پادگان می شوم و قبل از ورود در یک زیرزمین لباس نظام را به تن می کنم. شصت سرباز در یک نمازخانه کوچک چپیده ایم و هوای بیرون خیلی سرد و مه آلود است. هیچ کداممان هنوز تحمل خاموشی ۹ شب را نداریم. سربازهای صفر فرصتی پیدا کرده اند برای حرف های ۱۸+شان!

روز هفتم:

قبل از ۴ صبح همه بیدارند و پس از نماز تا ۶ و نیم به علت بارش خبری از صبحگاه نیست. با ورود ما مشهد کاملا زمستانی شده است. به خط شدن، از جلونظام، بشین پاشو، آمار و ... تکلیفی است که باید از امروز به آن عادت کنیم. اول از هر چیز تقسیم گروهان ها است. گردان حدود ۳۵۰ نفری آموزشی دارد که به سه گروهان تقسیم شدند. گروهان یک فوق لیسانس ها و متاهل ها را در بر دارد که من هم در این گروهانم. نخاله هایی هم خودشان را فوق لیسانس جا زدند که ما بعدها فهمیدیم البته. محوطه گردان آموزشی چندان بزرگ نیست. سه ساختمان اصلی دو طبقه دارد سوله مانند. هر طبقه دارای دو سالن است که روی هم یک آسایشگاه می شود برای یک گروهان. تخت هایی دو طبقه در سه ردیف طول هر سالن را پر می کنند. بین این دو سالن هم اتاق پوتین است. گردان محوطه کوچکی برای صف شدن گروهان ها دارد و پرچمی و بوفه ای و البته حوضی و درختانی. هوا خیلی سرد است و هنوز خبری از گرمکن و اورکت نیست تا حدود ۱۲ ظهر. پس از تحویل جیره دوماهه، اولین چیزی که سربازها تست می کنند، اورکت است. دیروز در راه٬ کتاب ابله داستایوسکی را شروع کردم که امشب به صفحه ۱۵۰ش رسیده ام و فرصتی پیدا کرده ام برای نوشتن خاطرات این چند روز.

ادامه دارد...

نقطه صفر سرباز